هفته نامه 37-88

سلام ، عیدتون مبارک و ایام به کام

تعطیلات خوش گذشت؟ کیف کردین چه زود تموم شد ؟

ما هم از خوبی شما خوبیم و به خوشی شما دلخوش ( چه لفظ قلم ) جونم براتون بگه که :

شنبه هفته گذشته از اداره رفتم خونه مامانی وروجکم رو برداشتم و اومدیم یه ماشین گرفتیم که بریم خونه شانس ما با پوزش بسیار چنان بوی عرقی پیچیده بود تو ماشین که نگو نتیجه این شد که تمام راه جناب می فرمودن چه بوی گندی میاد وای چه بوی بدی میاد هرچی هم لب می گزیدم که بردیا جان بسه الان آقای راننده ما رو پرت می کنه بیرون فایده نداشت که نداشت  وقتهایی که تو کوچه پیاده روی می کنیم بهم میگه : میای بدویم تا خونه و بعدش یه تیکه راه رو مثلاً مسابقه می دیم اونروز چون سر راه خرید کرده بودم بهش گفتم : من با اینهمه بار چطوری بدوم؟ گفت : مگه تو کامیونی که بار می بری؟ بعدش همون موقع یه کامیون رد شد گفت : کامیون مرجان رفت

چند وقت پیش تو یکی از شبکه های ماهو*اره ای یه خانمی داشت برنامه اجرا می کرد با لباس د*کلته مامانم به بردیا گفت : آخی این خانومه لباسش پاره شده بهش گفت : نه بابا پاره نشده مدلش اینطوریه

چهارشنبه ۲ تایی رفتیم تئاتر حسنک کجایی جاتون خالی نمایش خوبی بود آخر نمایش هنرمندها می آمدن پایین بچه ها رو می بردن بالا تا مثلاً برن به جنگ گرگ هرچی بهش می گم بردیا جان تو هم برو می گفت : نه گرگ منو می خوره ( بچه ام خیلی جدی گرفته بود )

بهش قول داده بودم اگر پسر خوبی باشه ببرمش شهر بازی اونهم جمعه . خلاصه جمعه شب ۳ تایی با همراهی مامانی رفتیم دنیای بازی جاتون خالی تا تونست بازی کرد و خوش گذروند البته جای وانیا گلی حسابی  خالی بود گویا سر مامان و باباش حسابی غر زده بود که چرا نبردنش شهر بازی . القصه سر راه رفتیم ملاصدرا بستنی بخوریم اولش بردیا رضایت نمی داد چون هر هفته پنج شنبه قرار آیس پکی داشت و جز اون دیگه بستنی نمی شناخت اما همین که یه قاشق اونهم با ۱۰۰۰ التماس و خواهش و تمنا گذاشت تو دهانش خوشش اومد و خلاصه ته بستنی رو درآورد و اخر سر هم گفت از این به بعد به جای بستنی گنده از اینها بخوریم  

حرف آخر اینکه چهارشنبه گذشته چهل و یکمین ماهگرد تولد دردونه و یکدونه و شاه دونه مامان و بابا شیرین ترین و خوش اخلاق ترین وروجک دنیا بود خواستم همین جا و برای چهل و یک هزارمین بار بهش بگم هممون عاشقشیم و جونمون رو براش می گذاریم علی الخصوص بابایی که پنج شنبه شب تا صبح چند بار گریه کرد وقتی بابا افشین سر یه قضیه وروجکم رو دعوا کرد

تنها عکس پسر کوچولو در سرزمین عجایب

این ژاکت و کلاه هنر مامان مرجانه ( البته اون موقع هنوز شالش آماده نبود که الان شد )

این ژاکت و شال و کلاه رو هم خاله ساحل جون  زحمت کشیده و برای وروجکم بافته

/ 2 نظر / 12 بازدید
هستی جوجو

خب بچم حساسه دیگه آقای رانندهه میخواست رعایت کته [عصبانی] چه لباس بافتنی های خوشگلییییییییییییییییی [قلب]بابا هنرمند[بغل] کاش این دختره منو هم با خودتون میبردین شهربازی چون شش ماهه داره منته منو میکشه که بریم شهربازی

خورشید

امان از این پسر وروجک تو راستی میشه بگی بردیا رو کدوم مهد میگذاری؟ به نظرم مهد خوبی اومده و برنامه های متنوعی داره