هفته نامه 35 و 36-89

سلام

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عیدهای خوشگل و مامانیتون مبارک کنار فرشته های کوچولوتون خوش گذروندین . علی الخصوص علی الخصوص با این تعطیلی غیر منتظره چهارشنبه البته برای تهرانیها

ما هم بد نیستیم . جاتون خالی صبح عید قربان سه تایی رفتیم شمال تا وروجکم خونه جدید آذرجون رو بالاخره زیارت کنه .هوا عالیییییییییییییییییییی بود اصلاً محشر . کلی خوش گذشت . البته اینجانب به دلیل iq بالا دوربین را برده ولی ram آن را در کیف دیگری جاگذاشته بودم و القصه اینکه مجبور شدیم به چندتا عکس موبایلی اکتفا کنیم . خلاصه به بزرگی خودتون شرمنده  جالب اینجاست که یه روز دوربین عمه ساناز رو قرض گرفتیم بریم بیرون وقتی خواستیم استفاده کنیم دیدیم ایشون هم دوربین رو بدون ram تحویل دادند و اینطوری شد که نشد که بشه

عسلک مامان رضوانشهر-دریا

پسرکم در قلعه رودخان

جاتون خالی رفته بودیم قلعه رودخان برای ناهار و کباب و .... وروجکم نصف کبابها رو با یورشی مثال زدنی می قاپید و با کمال احترام تقدیم به سگی که اونجا حضور داشت می کرد فکر کنم آقای هاپو سه برابر ما غذا خورد . طوریکه عاشق پسرکم شده بود و هر جا می رفت سگه یا به قول بردیا هاپاپی دنبالش بود آخرسر هم عسلک که حسابی جو گیر شده بود بشقاب پلو رو گذاشت جلوی دوست جدیدش و ایشون هم نامردی نکرد و ته اش رو درآورد و آذر جون هم کلاً بی خیال بشقاب شد . جالب اینجا بود که بردیا اصلاً سر سوزنی از سگه نمی ترسید و به جای اینکه براش غذا پرت کنه کاملاً میگذاشت تو دهانش

عزیزترین مامان -پارک منجیل-موقع برگشت

 یه روز صبح که داشت می رفت مهد کلی گریه کرد که برم خونه مامانی . منهم بهش گفتم : قرارمون شبهای دوشنبه بود امروز شنبه است . خلاصه کلی رو حرفم وایستادم که برامون بساط نشه آخرسر آقا با گریه فرمودند : دیگه خوصله ات سر بره اجازه نمی دم با اسباب بازیهام بازی کنی

چند روز پیش داشت پشت مبل رو نگاه می کرد گفت : ornage کم رو پیدا کردم ایناهاش ایناهاش ما بعد از کلی تفکر و بررسی رفتیم دیدم آقا نارنجکشون رو پیدا کردند

یه روز خونه مامانی تو اتاق داشت با وانیا بحث می کرد و وانیا توپولی گفت : تازه منم می خوام برم کلاس زبان . آقا هم فرمودند : نخیر نمیشه پسرخاله هرکاری می کنه دخترخاله هم نباید همون کار رو بکنه که

چند وقتی هستش لباس بت من رو خریده دیگه لباسهای اسپایدر من ، زورو ، لاک پشتهای نینجا رو گذاشته کنار و روزی 10 بار لباس بت من رو می پوشه و کلی حرکات آکروباتیک برامون انجام میده و موقع خواب هم من بیجاره باید قصه بت من و .... براش تعریف کنم . منم یه قصه از خودم ساختم و براش میگم و هر وقت می رسم به قسمتی که بت من باید ظاهر شه یک احساس افتخاری به پسرکم دست میده انگار که خودش واقعاً در اون لحظه اونجا حضور داشته

مکالمه وانیا و بردیا تو مامان بازی دیروز:

بردیا: مامان میشه برم تو پیاده رو سه تا دزد رو بزنم بکشم

وانیا: عزیزم تنهایی که نمی تونی بری صبر کن منم آرایش کنم باهات بیام

پنج شنبه گذشته سالگرد 4 سال و 5 ماهگی شیرین ترین پسر دنیا بود خواستم همین جا و برای 45 هزارمین بار بهش بگم حتماً حالا دیگه خودش می دونه عاشقشیم و براش از دل و جونمون مایه می گذاریم .

تو این چند روز هم خونه خاله ساحل بودیم چون اسباب کشی داشت و خلاصه وروجکها کلی از شلوغ پلوغیها استفاده کردند و ......

ببخشید طولانی شد مربوط به ۲ هفته بود

/ 3 نظر / 25 بازدید
سوری مامان عسل

سلام خانومي. مرجان جون خلاصه كه حوصله ات سر رفت حق نداري اسباب بازيهاي پسري رو برداري. خب ميخواد بره خونه مامانيش ديگه. دقيقا مثل عسل كه هر روز تكراري شده كه ميشه خوايش كنم بريم خونه ماماني؟ روي ماهش رو ببوس عكسها خيلي خيلي زيبا بود[ماچ][بغل]

نی نی فا

با سلام خدمت شما مادر و پدر عزيز مجله کودکان ني ني کوچولوي فارسي در خدمت تمامي والدين ايراني به اميد داشتن کودکي سالم با نشاط و صالح است اميدواريم با مطالب و امکاناتي که در اختيار شما عزيزان مي گزاريم خدمتي هرچند کوچک در راه داشتن کودکاني برتر در جهان انجام داده باشيم لطفآ لينک ما را در وبلاگ خود قرار دهيد با تشکر از لطف شما ني ني فا يا ني ني کوچولوي فارسي http://ninifa.com آپلود عکس کودک http://upload.ninifa.com انجمن کودک يا انجمن پدران و مادران http://forum.ninifa.com باز هم از لطف شما سپاسگزاريم