هفته نامه 49-88

با سلام

خوب وخوش و سلامتین ؟

دیروز صبح وروجک هراسون اومد تو اتاق و گفت : مرجان بدو بریم حموم جوجوها دارن استخونهای پامو می خورن!  پس از بررسیهای کارشناسانه و کاملاً فنی کاشف بعمل اومد که اقا داشتن نقاشی می کشیدن پاشون خواب رفته

پنج شنبه عصر وانیا توپولی خونه مامانی بود و بماند که ۱۰۰ بار شیطونکها به هم زنگ زدن . تو یکی از این تماسها جناب وروجک خان فرمودند : صبر کن برم پلنگ صورتیم رو بیارم می خواد باهات حرف بزنه بعدش جناب پلنگ صورتی رو آورد جلوی گوشی و گفت : دیرین دیرین دیرین دیرین دیرین دیری ری رین(زبون پلنگ صورتی رو دارین )

دیروز برای اولین بار از شدت تنبلی و بی حالی تصمیم گرفتم ناهار به پدر و پسر میرزا قاسمی بدم (البته مامانی جون داده بودند ها خودم نپزیده بودم ) بردیا با بابا افشین ساعت ۱۱ رفت پارک ، همون پارک دایناسوری ، و ۱۲:۳۰ تشریف آورد و گشنه و تشنه . بعد از اینکه دوش گرفت تشریف آورد برای صرف نهار و فرمود : این دیگه چه غذاییه ؟ یه قاشق خورد گفت : من تا حالا از این غذاها نخوردم !!!!!! بعد از قاشق دوم : تو مهد کودک هم از این غداها نمیدن !!!!!!!!!!! پس از قاشق سوم : مامانی هم تا حالا از این غذاها نداده بهم و بعد از ۷-۸ قاشق گفت : میشه یه تی تاپ بدی بخورم  خلاصه حسابی آبرو داری کرد . بعد هم هر کس بهش می گفت ناهار چی خوردی ؟ می گفت : گوجه فرنگی

بابا افشین برای یه کاری دیشب مجبور شد بره اردبیل . ما هم به اصرار وروجک دیشب خونه مامانی موندیم ، منظورم اینه که قرار بود شب خونه خودمون باشیم اما جناب فیلشون یاد هندستون کرد،خلاصه ۱۰۰ بار قول گرفتم که صبح پاشه ببرمش مهد . کیفش رو هم برداشتم با خودم آوردم ، همینکه اومدیم پایین گفت : مگه قرار نبود من نرم مهد!!!!!!!!  بعدش که رسید خونه مامانی گفت : مامانی میگه فردا پیشم بمون منم گفتم باشه !!!!!!!!! شب موقع خواب هم فرمودند : من فردا نمی تونم برم مهد می خوام بمونم فسنجون درست کنم . به حق چیزهای نشنیده (جدیداً عاشق فسنجون شده ) . خلاصه تا ساعت ۱۲:۳۰ اونقدر ادا و اصول در آورد و رفت و اومد که صبح دلم نیومد بیدارش کنم و امروز بهش مرخصی دادم

بعداً ن : اینروزها دایی جعفر عزیز ، همسر مهربون خاله ساحل ، عزادار خواهرزاده دوست داشتنی اشه که خارج از کشور و در اثر سانحه تصادف از بین ما رفت . شنیدن این خبر ما رو بسیار ناراحت و غمگین کرد ، خواستم از اینجا هم به خونواده صمیمی و دوست داشتنی اش تسلیت بگم و برای اون عزیز ناکام هم آرزوی مغفرت کنم .

/ 7 نظر / 31 بازدید
مامان پارساپگاه

سلام همیشه به گردش با بردیای نازت[گل] عکسهای کیش هم خیلی زیبا بود[گل]

داستان زندگی خانم آ(این داستان واقعیست)

سلام به مرجان عزیزم و شیطونک نازنینش بردیا خان می گم چرا انقدر جدیدا بچه ها بلا شدن؟ بعضی وقتا یه چیزایی می گن و یه جوابایی می دن که آدم یا همینطور میمونه یا اصلا نمی تونه جلوی خنده خودش رو بگیره عسکهاتون هم خیلی خوشگل بودن اونجایی که نوشته بودی تنبلیت اومد غذا درست کنی و تصمیم گرفتین میرزا قاسمی بخورین گفتم میرزا قاسمی که دنگ و فنگش از همه چیز بیشتره...بعد دیدم نوشتی مامان گلت زحمتش رو کشیده من عاشق میرزا قاسمیم خدا پسر نازت رو برای شما و شما رو برای پسر نازنینتون حفظ کنه دلتون خوش باشه و تنتون سلامت بووووووووس[ماچ]

هستی جوجو

[بغل][ماچ][بغل][ماچ]ای جوجوهای بد قربونش برم خب راست میگه بچه از بیرون براش غذا سفارش میدادی [عصبانی]

فاطمه مامان زهرا

جیگر این گل پسر خوشمزه و شیرین زبون بشم من... که هربار خاطراتش رو میخونم کلی ذوقش میکنم و دلم رو آب میکنه. خواهر زاده دایی جعفر هم خدا رحمتشون کنه... انشاالله قرین رحمت الهی بشن و به خانواده عزیزشون صبر عنایت کنه. مرسی مرجان جون از محبتت ، جای شما خیلی خیلی سبزه و خالی . کاش شما هم شیراز بودین و توی جمعمون بودین. بردیا جون رو ببوس[بغل][ماچ][خداحافظ]

طنین

خدای من.مرجان جون واقعا وروجک شیرینی داری ها .قدرشو بدون .فداش بشه خاله طنین[ماچ خدا بهشون صبر بده[گل]