هفته نامه 32-88

سلام

بالاخره هفته پیش وروجکم رضایت داد که یه سر به سلمونی بزنه البته یکبار با بابا افشین تشریف بردن و با چشم گریون و دست از پا درازتر و صد البته با یه جعبه سک سک که به عنوان جایزه برای خودشون خریده بودن برگشتن و بعد از کلی صحبت و خواهش و تمنا مجدداً رضایت داده و برای صفا دادن به سر و کله مراجعت نمودند . اینم بگم که طبق معمول بازهم عکس انداختن از ایشون کاری بس دشوار بود که بعد از کلی کمین برای شکار یک لحظه مناسب این بهترین عکسی است که شکار نمودم .

هفته گذشته بابا افشین دچار تبخال شده بود و یه رژ کم رنگ برداشته بود و گوشه لبش می زد ، یه روز رفتیم شهروند و وروجکم از این شکلاتهای المنت دراژه که تو تلویزیون تبلیغ می کنه دید و خواست که براش بخریم وقتی برگشتیم همه رو ریختم تو شکلات خوری اونهم گذاشت جلوش ریخت رو زمین و شروع کرد خوردن . پنج شنبه صبح که رفت شکلات برداره یه سلفون خالیش رو تو ظرف پیدا کرد و گفت : ببین مرجان ، افشین کاغذ شکلاتو اینجا انداخته ، خیلی بد شده ، تازگیها ماتیکم می زنه

یه بار دیگه هم که به بابا افشین اصرار می کرد بیا بازی بیا بازی اونهم حالش رو نداشت بهش گفت : جون ماتیکت بیا  ( امان از این بچه هاااااااااااا )

یه شب موقع خواب یهو از تختش اومد بیرون و گفت : مرجان ازم یه عکس می گیری ؟ منم که کلی تعجب و از خدا خواسته زودی دوربین رو روشن کردم . ژست جدیدش رو ببینید فقط تو رو خدا هرکس ناراحتی قلبی داره از دیدن این عکس منصرف شه قول بدین نترسینها از من گفتن بود خود دانید

آخر از همه اینکه دوشنبه چهلمین ماهگرد تولد دردونه و یه دونه مامان و باباست خواستم پیشاپیش و برای چهل هزارمین بار تولدش رو تبریک بگم و بهش بگم که همه ما عاشقانه دوستش داریم و از همه زندگیمون برای خوشبختی اش مایه می گذاریم .

یه عادت بدی یا خوبی ( نمی دونم ) داره که اصلاً و ابداً گزارش چیرهایی رو که تو مهد یاد گرفته تحت هیچ شرایطی ارائه نمیده طوریکه من فکر می کردم این چه مهدیه که هیچ آموزشی نداره تا اینکه دیروز داشتم تو آشپزخونه کار می کردم دیدم داره برای خودش شعر می خونه راجع به میوه های پاییز و اول اناره و پرتقال و ... زمستون با خودش بهار میاره شادی میاره و ... کلی شاخهام در اومده بود اما همینکه بهش گفتم : مامانی چه شعرهای قشنگی بلدی بنای مسخره بازی گذاشت و شروع کرد خارجکی حرف زدن

یه شب که اتفاقاً خیلی گرسنه اش بود و حسابی شام خورده بود موقع خواب یهو از تو تختش اومد و گفت : مرجان بادوم داری ؟ منم بعد از کلی غر غر که تو مسواک زدی و الان چه وقت بادومه و ... چند تا بادوم بهش دادم و رفت تو تختش که بخوره و بخوابه ۵ دقیقه بعد اومد پسته خواست بعدشم یه کم شیر عسل خواست و آخر سر اومد که : فقط یه دونه فندق بده ۲ تا ندیها !!!!!!!!!! بعد هم که دید صبرم سر اومده و الانه که منفجر شم گفت : اصلاً من پلو خوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این هم یه روش برای فرار از خوابیدن بود دیگه

/ 3 نظر / 31 بازدید
mitra

خيلي خوب بود به منم سري بزن

مامان زهرا

عزیز دلم... جیگر این شیرین زبونیهات گلکم..[بغل] خوب بلده هرس مامانیش رو دربیارهاااا[قلب][ماچ] ببوسش از طرف من[ماچ] عکسش هم خیلی بامزه بود[نیشخند][بغل]

مامان زهرا

سلام خانمی از اینکه بهمون سرزدین ممنون[بغل] نه عزیزم واکسن آنفولانزا دونوبتی نیست... هم دکترا و هم داروخانه گفتند که چون برای اولین بار میخواهین بزنین باید به فاصله یکماه دوبار بزنین[چشمک] فکر کنم بردیا جونم هرسال میزنه مگه نه؟ احتیاج نیست که دوبار بزنه!!![بغل][قلب][خداحافظ]