هفته نامه 24-88

سلام دوستهای مهربون و گل گلی و خوشگل و مامانی

سه شنبه هفته پیش طی یک اقدام کاملاً غیرمنتظره امام رضا من و وروجکم رو طلبید و همراه مامانی ، خاله ساحل ، دایی جعفر و مامان و خواهرش و سمیه و سحر ، خواهرزاده های دایی جعفر ، رفتیم مشهد . جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت علی الخصوص به پسر کوچولو  کلی تو قطار کیف کرد با اینکه ساعت ۴ صبح رسیدیم اما شاد و سرحال بود و بازی می کرد حالا بماند که موقع برگشتن صمیمی شده بود و تو راهرو قطار برای همه قر می داد  و می رقصید .

دفعه اول که رفتیم حرم همین که آقای کفشدار خواست کفشهای وروجکم رو بگیره بهش برخورد و دیگه حاضر نشد بیاد داخل خلاصه تا روز آخر هر بار که حاضر شدیم بریم حرم یه بامبول در آورد و منم با خودش تو خونه نگه داشت تا روز آخر که اصلاً بهش نگفتیم کجا می ریم خلاصه اینبار کفشش رو برد داخل و دیگه مشکل حل شد جالب اینجاست وقتی اومده بود کلی ذوق کرده بود و به همه می گفت رفتم حرم همش طلاییییییییی بود

عسل مامان در حال نوشیدن آب سقا خونه

روز اول یه سر رفتیم پاساژ زیسا خاور پسر کوچولوی مامان هم اصرار اصرار که به خدا یه گلدون کوچولوی نارنجی برای خودت بخر خلاصه از اون اصرار از من انکار و آخرش هم با پا در میانی دیگران ما رو با پول خودمون یه گلدون کوچولو مهمون کرد

سر در هر پاساژ و مرکز خرید که می رسیدیم فوری می گفت : مرجان یه پول بده می خوام اسباب بازی بخرم . یه روز هم خدا خواست رو رفتیم شهربازی ملت و وروجکم کلی کیف کرد اینقدر ورجه وورجه کرد دیگه لنگان لنگان راه می رفت

شنبه ناهار هم رفتیم طرقبه و یه رستوران خوشگل که خوشبختانه زمین بازی داشت و حسابی دسته جمعی خوش گذروندیم .

موقع برگشتن هم یه سر رفتیم پاساژ بین المللی بعثت هر چند که جز آجیل و اسباب بازی چیزی ندیدیم

یه روز تو بازار رضا وارد یه مغازه شد یه پیراهن تو خونه ای نشون داد و گفت : این خوبه برات بخرم . بعدشم به فروشنده گفت : آقا یه دونه پیرهن بده به مرجان بنفش باشه ها

یه شب هم بعد از شام رفتیم پاساژ پروما . بردیا یه کفش بچه گانه شماره ۱۵-۱۶ پیدا کرده آورده کنار پام گذاشته اندازه می کنه می گه : اینو می خوام برات بخرم

دیروز هم که برگشتیم عمه ساناز و عمو فتاح اومدن خونمون تا برن برای خرید عروسی خدا بخواد قراره ۲۹ مهر عمه ساناز عروس بشه و بره خونه بخت

آخر از همه می خوام بگم که چهارشنبه گذشته سی و هشت ماهگی شیرین ترین عسل دنیا بود خواستم از همین جا و برای ۳۸ هزارمین بار بهش بگم عاشقونه دوستش داریم و برای خوشبختی اش هرکاری می کنیم .

/ 3 نظر / 48 بازدید
هاله مامان ارشیا

زیارت قبول عزیزم . برای من هم دعا کردی یا نه؟[ماچ]چه عکسای خوشگلی[بغل]بردیا رو ببوس[بغل]خصوصی داری[ماچ]

هستی جوجو

زیارت قبول عزیزم[ماچ][ماچ][ماچ] عکسهات هم خوشگل بود جیگر[ماچ]خوب میومدی دسته این عروست رو هم میگرفتی میبردی پارکه ملت از بس تو تلویزیون دید و به من گفت کی میریم مشهد خسته شدم [چشمک]این جیگر طلا ازدادن کفش نمیرفت حرم هستی مه که اردیبهشت رفته بودیم از ترس صدای دعا و اذان نمیرفت .