هفته نامه 38-88

سلام و عیدتون مبارک

از وروجک گل و بلبل مامان براتون بگم که :

یه ظرف براش خریده بودم که توش آجیل بریزه و ببره مهد که وروجک خان از فرط خساست رضایت نداد و خلاصه یه شب برای شام تو همون ظرف برای افشین یه کم ترشی ریختم که یهو جناب تشریف آوردن و دیدن و گفتن : کی گفت تو ظرف من ترشی بریزی ؟ کی گفت ؟

پنج شنبه خانومی که میاد هفتگی خونه مون رو نظافت می کنه موقع رفتن خواست نماز بخونه و رفت تو اتاق آقا بردیا . جناب خسیس الدوله اومدن و گفتن : کی گفت دادا ( به رسم کودکی همه خانمهای نظافتچی رو دادا صدا می کنه ) تو اتاق من نماز بخونه ؟ گفتم : کی گفت اونجا اتاق تو هستش اتاق منه فرمودن : اتاق تو آشپزخونه است ( دیگه یه الف بچه هم اینو فهمیده ) منم گفتم : اصلاً اتاق تو انباریه ایشونم گفتند : انباری اتاق عمه اته

یه روز که داشتیم پروژه خونه دیدن رو اجرا می کردیم به بابا افشین گفتم : بیا یه خونه حیاط دار بخریم از شر این آپارتمان راحت شیم یهو وروجک خان فرمودن : نه خونه نخریم همین خونه قراضه خودمون خوبه ببخشید ولی بازهم

امروز مامانی و بابایی رفتن شهرستان ختم خانم پسر عمه ام که فوت شده ( بنده خدا ۲۶ سالش بود فقط و در اثر سرطان سی*نه فوت کرد خدا رحمتش کنه )بنابراین پسر کوچولو باید تا ساعت ۴ مهد بمونه خدا کنه سختش نباشه و رضایت بده بخوابه اگر نه بد اخلاق میشه البته به مربشون گفتم اگر نخوابید بگین ساعت ۲ بیام ببرمش

راستی خدا بخواد امشب با وروجکم قرار سرزمین هجایه ( عجایب ) داریم هرکس تونست بیاد اگرچه حتماً شلوغ خواهد بود اما به وروجکها خوش می گذره

/ 9 نظر / 17 بازدید
طنین

سلام خانومی .الهی من بگردم این پسرو خوب راست میگه چرا ازش اجازه نمی گیرین . خدا رحمتش کنه واقعا مرگ جوون سخته. خوش بگذره سرزمین هجایه دعا کن برام منم بهانه ای واسه اومدن به سرزمین عجایب داشته باشم[گل][قلب] عیدتون مبارک خوش بگذره راستی اگه قابل میدونی تشریف بیار هرچند دست پخت من تعریفی نداره

حاجی و خانم والده

الهیییییییییی خو بچم حق داره اعتراض کنه منم ازش دفاع میکنم [زبان] مامان مرجان اصلا این پستتون قبول نیست اخه اصلا عکس نداشت [ناراحت] انشالا که از سرزمین عجایب یه عالمه عکس بیارین برای ما [زبان] [ماچ][بغل][ماچ]

هاله مامان ارشیا

ای جان چه نظری هم میده[پلک] عیدت هم مبارک .. راستی اون وبلاگ بلاگفاتون باز نمیشه اصلا[ناراحت]

هستی جوجو

خب راست میگه اگر از الان بخوای به وسایلش دست بزنی فردا کلاهمون تو هم میره هاااااااااا بلاخره باید از الان برای زندگی آینده اش جلوی شما رو بگیره[نیشخند] آخه خدارحمتشون کنه الان که علم پیشرفت کرده و این بیماری هم پیشه پا افتاده شده [ناراحت]

هستی جوجو

خیلی حیف شد که همدیگرو ندیدیم وای من داشتم از سردرد میمردم حالت تهوع بهم دست داده بود بقوله شهرام شاید هزار بار از کنار هم رد شدیم چون همدیگرو نمیشناختیم ندیدم حیف [ناراحت][ماچ][ماچ]

داستان زندگی خانم آ(این داستان واقعیست)

سلام مرجان جون...وای که چقدر بلا شدن بچه های این دور و زمونه.... اون کل کل کردنش برای اتاق از همه با مزه تر بود... حالا رفتین سرزمین هجایب؟!من عاشق این غلط غولوط حرف زدن بچه هام...خواهر زاده من کوچولو بود اول قصه هاش به جای "به نام خداوند بخشنده ی مهربان" می گفت" به نام خداوند وحشتناک مهربان[خنده]" [ماچ][بغل] خدا خانم پسر عموت رو هم رحمت کنه...چقدر جوون بود طفلی..[گل]

هستی جوجو

چرا آپ نمیکنی راستی دیگه عکسهای هستی رو راحت میبینی ؟ شاه دوماد چطوره ؟