هفته نامه 27-88

با سلام خدمت همه دوستهای گل و بلبلمون و فرشته های کوچولو و با پوزش از اینکه هفته گذشته به دلیل حجم بالای کار فرصت نکردیم درست و حسابی به همتون سر بزنیم اما در مورد اتفاقاتی که افتاد جونم براتون بگه که :

هفته گذشته روز یکشنبه پسر کوچولوی مامان اومد اداره هرچند که تا ساعت ١٢ تو جلسه بودم و نشد که حسابی بهش برسم اما الحق که پسر آقایی بود و حسابی آبرو داری کرد . اول صبح تا اومد نشست پای کامپیوتر بعدش که بهش گفتم مامان جان حالا پاشو من کارهامو انجام بدم گفت : حالا تو می خوای بازی کنی؟ بعدش بهم گفت : برو از توی کامپیوترت یه ذره پول دربیار بده منزبان

یه روز خانم آرایشگری که میرم پیشش زنگ زد خونمون و یه کاری داشت بردیا هم دوید و رفت گوشی رو زد رو آیفون بهش گفت : اسمت چیه ؟ اون خانم هم گفت : صادقی بردیا هم گفت : مرجان بیا پادری خنده حالا من از شدت خنده مگه می تونستم صحبت کنم تلفن هم رو اسپیکر بود مجبور بودم بی صدا بخندم .

هفته گذشته رفتم براش چند سری لباس پاییزی خریدم به اضافه یه کتونی که بسکه تو خونه می پوشه و راه میره فکر نکنم تا پاییز دوام بیاره . جمعه غروب هم طبق معمول پوشیده بود و تو خونه راه می رفت به افشین گفت : کفش تو چسب نداره ؟ تو از این کفشها نداری ؟ مهندسها از این کفشها می پوشن؟زبانخنده

پنج شنبه نمی دونم چی شد که اصرار کرد بَن بِن بُن بیاریم و بخونیم ما هم از خدا خواسته رسیدیم به نان گفت : این که نونه منم براش توضیح دادم که نان می نویسن اما موقع صحبت کردن میگن نون همینطور شانه و خانه تا اینکه عکس جوجه رو بهش نشون دادم و گفتم این چیه ؟ گفت : جاجا متفکر

پنج شنبه افطار خونه خاله ساحل دعوت بودیم جاتون خالی حسابی خوش گذشت شوهر عمه منهم با عمه و دختر عمه هام بودن اسم شوهر عمه ام علی که نمی دونم دقیقاً به چه دلیلی بهش می گن : مشتعلی . سر سفره نشسته بودیم که یهو بردیا یه عروسک برداشت و گفت : مشتعلی اینو ببین ما همه اینطوری تعجب شدیم نمی دونستیم چطوری جمعش کنیم آخه یه جوری جدی صداش کرد که انگار همسن خودشهقلب

امروز مهدکودک تعطیل بود و وروجک مامان مهمون مامانیش به خاطر همین دیشب رفت اونجا موند موقع رفتن به باباش میگه : افشین من شب میرم خونه مامانی اون عقب برای خودم تنهایی می خوابم قلب

چند وقته بدجور بهانه خونه آذر جون رو می گیره حتی یه شب کلی گریه کرد که بریم شب زود میایم می خوابیم حالا هر چی بگو راه دوره و نمیشه بریم شب بگردیم حالا قرار شده روز عید تا آخر هفته ببریمش شمال تا هم آذر جونش رو ببینه و هم بره دریا البته وضعیت هوا رو که دارین اگر ندیدمتون عیدتون مبارک و طاعاتون مقبولماچ

/ 3 نظر / 10 بازدید
آرزو مامان آرش

سلام مهندس کوچولوی ما چطوره؟ سفر به سلامت. انشاءالله از لحظه لحظه سفر لذت ببرین. عید شما هم مبارک [ماچ]

مامان زهرا

سلام مرجان جون[بغل] خوبی خانمی بردیا جون گلم خوبه؟[ماچ] عید شما هم مبارک[هورا] و طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق انشاالله... سفر به خیر و خوشی و امیدوارم که هم به شما و هم بردیا جون حسابی خوش بگذره...[بغل][ماچ] می بوسمتون و از تبریکت هم ممنون گلم[بغل][ماچ] آقا مهندسمون رو هم ببوس[ماچ][بغل][خداحافظ]