هفته نامه 39-88

سلاممممممممممممممی چو بوی خوش آشناییییییییییی

بالاخره شنبه شب بخت یار وروجکم شد و تونستیم ببریمش سرزمین هجایه البته بماند که چقدر شلوغ بود و ما هم مثلاً با هستی جوجو و لیلای عزیز قرار گذاشته بودیم اما علیرغم تماسها و ارسال پیامکهای فراوان به دلیل ازدحام جمعیت حتی نتونستیم همدیگر رو پیدا کنیم اما خب وروجکم کلی خوشگذرونی کرد به خصوص اینکه گیر عجیبی به موتورها و ماشینها و هلی کوپترها داده بود و حتی حاضر نبود چرخ و فلک و ... سوار شه

ضمناً شنبه هم همونطور که قبلاً گفته بودم مامانی نبود که بره مهد دنبالش و ساعت ۲ وقتی زنگ زدم به مهد دیدم هنوز نخوابیده خودم رفتم دنبالش دیدم ای دل غافل هیچکدوم از بچه ها نخوابیدن و همه نشستن پای تلویزیون خلاصه همین که رسیدیم خونه پسر کوچولو بیهوش شد تا ساعت ۶ بماند که بابایی چند بار زنگ زد که پاشو برو دنبالش چرا گذاشتی بمونه اونجا یکی می شنید فکر می کرد من بچه ام رو گذاشته ام شر راه  کلاً بابایی فکر می کنن مهد یه شکنجه گاه برای بچه به خصوص اینکه وروجک خان چند وقته صبحها به سختی راضی میشه بره مهد .

دوشنبه هم که روز دانشجو بود به خاطر شلوغیهای احتمالی تصمیم داشتم نذارمش مهد و بره پیش مامانی صبح که رفتم بیدارش کنم اولش خودش رو زد به خواب بعدش که گفتم می خوای بری پیش مامانی پا شد تو تخت نشست و کلی ذوق کرد موقع رفتن هم یه کیسه اسباب بازی جمع کرد و با خودش برد . راستش موندم سر ۲ راهی نمی دونم باید منظم هر روز بفرستمش مهد یا هفته ای یکی دو روز بهش استراحت بدم و مثلاً روزهایی که خسته می شه بذارمش پیش مامانی یا بمونم خونه پیشش می ترسم موقع مدرسه هم همین ادا و اصولها رو در بیاره و یه روز در میون به خودش استراحت بده

پنج شنبه عصر تصمیم داشتیم بریم عکس بندازیم اونهم برای گذرنامه . کلی حاضر و آماده شدیم که یهو پسر کوچولو ۳ بار پشت هم استفراغ زد و تمام خونه و زندگیمون شد استفراغ بچه (البته گلاب به روتون ) خلاصه یکساعت تمام همه جا رو شستیم و شامپو فرش زدیم و ۲ بار ورورجک رو فرستادیم حموم و روتختی ، روبالشی و پتو رو فرستادیم تو ماشین و بعد هم فسقلی خان گریه اونهم از شدت دل درد ما هم که ترسو زودی حاضرش کردیم و بردیم درمانگاه و اونجا هم جناب وروجک یه آمپول کوچولو نوش جان کردند و به اصرار خودشون رفتیم خونه مامانی چون عقیده داشتن که خونه بوی استفراغ می ده و ایشون نمی تونن تشریف بیارن منزل  خوشبختانه دیروز حالش خوب بود و مشکلی نداشت امروز صبح هم بیدار شد و کلی اشک ریخت که فقط امروز بره خونه مامانی دیگه نمی ره منهم بیشتر به خاطر داروهاش که تو مهد مرتب نمیدن راضی شدم بره

جالب اینجاست دکتر ازم پرسید مهد می ره گفتم : آره گفت: شاید اونجا چیزی خورده مسموم شده گفتم : آخه امروز که نرفته بود مهد ، خونه بود آقای دکتر هم نه گذاشت نه برداشت و فرمود : یه روز پیش خودت بوده این بلا رو سرش آوردی همون بهتر که هر روز بره مهد

موقع آمپول زدن هم با اینکه از قبل خیلی غرغر کرده بود که نمی زنم و بریم و ... اما مثل یه آقا رفت رو پای بابا افشین دراز کشید و همینکه سوزن وارد بدنش شد اصلاً گریه و داد و هوار راه ننداخت بعدشم تازه میگه : درد داشت آخه آمپولش سوزن داشت  ( کسی آمپول بی سوزن سراغ داره برای شازده مون )

بعداً ن : بردیا اصلاً عادت نداره راجع به برنامه های مهدش و چیزهایی که اونجا یاد گرفته حرفی بزنه طوری که ما اوائل فکر می کردیم اصلاً بهشون چیزی یاد نمیدن تا اینکه متوجه شدم بعضی وقتها موقع بازی با خودش زمزمه می کنه و چیزی می خونه باورتون نمیشه چه شعرهای خوشگلی اما همینکه متوجه میشه دارم گوش می دم دیگه ساکت میشه چند روز پیش داشت از زبون تویوتا شعر راجع به فصل پاییز می خوند و اجازه داد من از جناب ماشین فیلم بگیرم اگه بعداً نزنه زیرش که پاکش کن

/ 8 نظر / 30 بازدید
مامان محمد ابراهیم

سلام مامان بردیا جون[قلب] معلومه حسابی خوش گذشته آدم پستش به یه آقا دکتر اینچنینی بخوره نیازی به دشمن نداره[چشمک]

هستی جوجو

وای چه عکسهاییییییییییییییییییییییییی [بغل][ماچ] آقادوماد شجاع عروس که میترسید شرک رو نگاه کنه چه برسه بره بغلش [نیشخند] به نظره من مرتب بفرستش بره مهد چون پشتش باد بخوره در عذابی یک روز خونه بودیاااااااااااااااااااااااااااا[عصبانی]

حاجی و خانم والده

[بغل]واییییییییییی خدای من [ماچ] چی عکسای ناز نازی [قلب] مامان مرجان دستت درد نکنه با این همه عکس ناز از شاهزاده [ماچ] راستی الان حالش چطوره بهتر شده[ماچ] منم فکر میکنم که مهد یه جور شکنجه گاه است[زبان] ولی خیلی خوبه برای ایندش [خجالت] [ماچ][بغل][ماچ]

مامان زهرا

سلام مرجان جون به به چه عکسهای خوشگلی از آقا گلی ما انداختی... خوش به حال بردیا جون که مامان و باباش اینقدر دوسش دارن و همش تفریح میبرنش. آره واقعا مهدکودک خودش یه مکافاتی شده برای ما مامانها... ولی اگر هم نبود ما چه کار میکردیم. به نظر من اگه مرتب بفرستیش بهتره... بچه دو هوا میشه و هم خودش و هم شما اذیت میشین. الهی بمیرم انشاالله بلا دوره... حالا حالش بهتر شده... خیلی بده همه بچه ها مریضن... آدم دلش کبابه براشون. خدا رو شکر زهرا هم بهتره، ولی خیلی سرفه میکنه... نمیدونم چه کارش کنم. ممنون عزیزم از محبتت. بردیا جون رو ببوس[بغل][ماچ][قلب][خداحافظ]

هاله مامان ارشیا

مرجان مگه تو هم شاغلی؟من همش فکر میکردم تو خونه داری[متفکر]پس بردیا و ارشیا زوری باید برن مهد[نگران]

Anna

سلام چه وبلاگ جالبی دارید به ما هم سر بزنید راستی من لینکتون کردم اگه دوست داشتین شما هم لینک کنید مامان نازنین ونیکان