هفته نامه 33-89

سلام

خوبین؟ ما هم خوبیم و خبر خاصی نداریم و خوشبختانه همه چی امن و امان و آرومه

با رفتن سورنا کوچولو هم باز دوباره بساط خونه مامانی برای وروجکم براهه و یکشنبه شب اونجا می مونه تا دوشنبه مهد رو تعطیل کنه و در خدمت مامانی جون باشه

هفته پیش بهم می گفت : آخه این بیچاره تو مهدکودک سردش میشه یه پتویی چیزی بده ببره

پنج شنبه موقع برگشتن از خونه مامانی اصرار کرد که ببریمش پارک و ما هم علیرغم میل باطنی اونهم به دلیل سرمای هوا بردیمش تا یه کم بازی کنه همینکه از ماشین پیاده شد و رسید جلوی در پارک گفت : دوست دارم  شنیدن همچین حرفی از پسرکی که به سختی احساسش رو بروز میده خیلی خوشمزه بود.

دیروز هم سه تایی رفتیم توچال و یه کم پیاده روی کردیم و ناهاری خوردیم و برگشتیم و بیهوش تا ساعت ۶ هرچند که آقا کلاً ۱۰ قدم پیاده نرفت و همش رو دوش بابا افشین بود البته قبل از راه افتادن کلی قول داده بود که عمل نکرد و به همین دلیل بابا افشین کلاً قضیه کوه رو تا اطلاع ثانوی کنسل فرمودن

در ضمن امروز جلوی مهد یهو آقا بساط گریه رو به پا کرد که من نمیرم و .... شانس آوردم زهرا جون اومد جلوی در و پسرک رودربایستی گیر کرد و باهاش رفت داخل حالا خدا فردا رو به خیر کنه

اینم چند ژست جدید از پسر کوچولو

/ 5 نظر / 7 بازدید
آرزو مامان آرش

سلام خوبی؟ به به چه وروجک ناز و چه ژستهای قشنگی. ببوسش مرجان جون [ماچ]

mamanezahra

عزیزم... الهی بگردم با این ژستهای خوشگلت.[بغل] پس شما هم گاهی اوقات اوضاع دارین با گل پسری بر سر رفتن به مهد...[کلافه] امیدوارم که هرچه زودتر بردیای گلم خوب بشه و دیگه نخواد که اون کفش طبی رو بپوشه...[بغل][ماچ] حالا امروز قراره زهرا رو ببرم دکتر ارتوپد تا ببینیم خدا چی میخواد.[چشمک] گل پسری رو ببوس مرجان جون[بغل][ماچ]

مامان صهبا

کلا ما قضیه پیاده روی و کوه و این حرفا از گوشه ذهنمون هم رد نمیشه باز هم خیلی همت بالایی داری که همین چند جلسه را هم رفتی[لبخند]