هفته نامه 30-96

سلاممممممممممم و صد سلامممممممممم

یک هفته پر مشغله رو به حول و قوه الهی پشت سر گذاشتیم. تکالیف و حجم درسهای پسرک امسال بیشتر شده، از طرفی تکالیف ازمون دوره ای قلم چی هم بهش اضافه شده. البته هفته قبل خانم پشتیبان تکالیف رو دیر گفت یه کم فشار روی بچه ها بود ولی باهاش صحبت کردم و قرار شده از این به بعد اول هفته بعد از ازمون تکالیف بچه ها رو مشخص کنه.

کلاسها هم که به قوت خود البته تقریبا باقیست. ویولن که این هفته جناب معلم تشریف نداشتند و کنسل شد. منشی اموزشگاه هم فراموش کرده بودن به ما اعلام کنند، این شد که ما تا اونجا رفتیم و دیدیم کلاس نیست. کلاس تیراندازی هم که باز خانم معلم حاضر نبودند و لغو شد. موند کلاس زبان و نقاشی که طبق روال معمول برقرار شد.

چهارشنبه بعد از ظهر هم خدمت دندونپزشک جناب رسیدیم. اونهم به خاطر اینکه یکی از دندونهای اسیای مبارک نصفش دراومده بود نصف شیری تو لثه بود. شب قبلش جناب اخساس ناراحتی کرده بود و خودش خواسته بود که براش وقت بگیرم. ولی نمی دونم چطور شد که وقتی رسید مطب ترس از امپول برش چیره شد. خانم دکتر هم که یه کم شل گرفت و گفت کاری به کارش نداشته باشیم خودش می افته، جناب از خدا خواسته از تخت بلند شد و راه بستنی فروشی لابریت رو پیش گرفت. وقتی هم که رسیدیم خونه با یه دستمال کاغذی کلک دندون لق رو کند. فقط میخواست ما رو از سرکار بکشه ببره دندونپزشکی. شب هم حدود ساعت 8:30 تشریف بردند فوتبال با دوستاشون و به دلیل تاخیر بابا افشین در رفتن به دنبال ایشون با بابای ارش برگشتند منزل.

پنج شنبه صبح هم که کلاس تیراندازی نبود و حدود ساعت 10:30 رفتیم نقاشی. بیست دقیقه ای پشت در منتظر شدیم تا اقای شجاعی تشریف بیارند. دیگه داشتیم منصرف می شدیم و برمی گشتیم خونه. بعداز ظهر هم کلاس زبان . چون تکلیف بابا افشین در رفتن دنبال جناب مشخص نبود اینجانب نشستم تا کلاس تعطیل شه. مامان ایلیا، همکلاسی شطرنج جناب، هم اونجا بود. ماشالله ایلیا و روژیا کلی بزرگ شده بودند و تقریبا حافظه ها ریست شده بود. شب هم با اینکه دخترخاله و پسرخاله خونه مامانی بودند ولی ما خونه موندیم تا جناب استراحت کنه و شب زود بخوابه تا برای ازمون فردا خسته نباشه.

جمعه صبح ازمون دوم قلمچی بود. جناب رتبه ش تنزل کرده 5700 و خورده ای شد. بیشتر از همه سوالهای فارسی رو نزده بود. خیلی از سوالات هم طبق معمول مشمول بی دقتی شده بود. بگذریم. حدود ساعت 1 که رسیدیم خونه بعد از دوش و ناهار به تکالیفش رسیدگی کرد و حدود ساعت 4:30 رادمان خوشگلمون مهمونمون بود تا ساعت 7 که باباش اومد دنبالش. جالب اینجاست که هفته پیش که خبر تصادف دانیال رو بهمون دادند رادمان کوچولو در حال لباس پوشیدن و رفتن بود، ولی این هفته هنوز یادش بود. از بردیا سراغ پسر عمه ش رو گرفت و گفت: رفتی بهش سر زدی؟؟

اخر اوضاع دانیال هنوز همونجوریه وطبق گفته دکتر اسیب به مغز شدید بوده و زمان می بره که خوب شه. پناه بر خدا.   

/ 0 نظر / 51 بازدید