هفته نامه 40-96

سلاممممممممم و صد سلامممممممممممم

یک هفته پر از آلودگی و تنبلانه رو صد البته برای جناب پشت سر گذاشتیم. پسرک خنده رو از یکشنبه به دلیل الودگی هوا کل هفته رو در تعطیلات به سر برد. هرچند که این مدل تعطیلات واقعا ناراحت کننده ست ولی برای خود بچه ها که درک درستی از آلودگی هوا و مضرات اون ندارند خیلی هم خوشاینده.

خانم تمیزکار هم که گویی باعث و بانی تعطیلات بی موقع ما اولیا بودیم، تا تونست تکلیف داد و اخرسر هم کل این هفته رو امتحان گذاشت!!!!! حالا ببین اگه ما تعطیل بودیم و اون سر کار چه بلایی سرمون می اورد.

کلاسها هم که تقریبا تعطیل بودن دیگه. ویولن که باز به خاطر کنسرت معلم از یکشنبه افتاد روز چهارشنبه. بعد هم چهارشنبه ساعت 2 وانیا توپولی اومد خونه مامانی و جناب با هزار خواهش و تمنا اینجانب رو راضی به کنسل کردن کلاس کرد. زبان که به خاطر تعطیلات بین دو ترم تعطیل بود و از دوشنبه این هفته شروع میشه. موند نقاشی و تیراندازی که اونها هم به خاطر الودگی هوا تعطیل شدند.

چهارشنبه هم به خاطر الودگی هوا فوتبال شبانه رو کنسل کردیم. البته به گفته جناب گویا برای زمستون زمین بنی جمال رو گرفتند ولی این هفته که خبری نبود و همون جای قبلی بود. اخر شب هم حدود ساعت 11:30 زلزله اومد. البته مرکزش نزدیک ملارد کرج بود ولی در تهران هم احساس شد. من فکر می کردم جناب روی مبل ورجه وورجه می کنه می لرزه و تازه میخواستم بهش بگم اخرش تو این مبل رو می شکنی!!!!! تا صبح هم پسر کوچولوی من با استرس خوابید. 4 بار رفت دستشویی 10 بار هم از خواب پرید و گفت: زلزله !!!! تمام روز 5 شنبه رو هم به هر طریقی داشت راجع به زلزله صحبت می کرد.

پنج شنبه هم که کلا تعطیل بودیم. کمی به بازی و مطالعه گذروندیم. غروب هم رفتیم خونه مامانی. اونهم به مناسبت شب یلدا. پسرخاله ها و دخترخاله با هم بازی کردند و کلی خوراکیهای خوشمزه خوردیم و حدود ساعت 11 برگشتیم خونه. جناب مثلا می خواست تا دیر وقت بیدار باشه ولی حدود ساعت 12 خوابش گرفت و تشریف برد لالا. البته دلش میخواست شب تو ماشین بخوابه!!!! ضمنا ازمون قلم چی جمعه هم به خاطر زلزله کنسل شد.

جمعه هم کلا در منزل گذشت. خیلی حوصلمون سر رفت. بابا افشین که رفت دماوند. رادمان کوچولو هم که حدود ساعت3 رفت خونه باباش . ما موندیم و یه وروجک تنها که درس خاصی هم نداشت که حداقل یه کم مطالعه کنه. بیشتر وقتش به بازی و تلویزیون گذشت. یه نقاشی هم برای آقای اردلان کشید. اخر شب می گفت واقعا بدون مدرسه و کلاس حوصله ادم سر میره!!!!!

امروز هم که سحر خیر و با انرژی در هوایی گرم که در این موقع از سال واقعا تعجب اوره راهی مدرسه شد برای گذروندن یک هفته ازمون.

راستی سه شنبه داشتیم با جناب صحبت می کردیم راجع به اینکه تمام روزهای تعطیلات رو ساعت 7:30 صبح از خواب بیدار شده و دلیلش هم این بوده که از بچگی عادتش این بود در صورتی می خوابید که من کنارش خوابیده بودم و اگر به هر دلیلی بیدار می شدم اونهم بیدار میشد. هنوز هم این عادت تا حدودی روش وجود داره مگه اینکه خیلی خسته باشه. بهش گفتم: پس فردا زن می گیری بعد من نباشم خوابت نمی بره. گفت: پس فردا 5 شنبه ست به نظرت یه کمی زود نیست!!!!! بذار یه 2-3 سالی بگذره!!!!!!!

یک شب هم داشت خاطره مهدکودک رفتنش رو برام توضیح میداد که از خلاقیت بابا افشین با زیرپوش قرمز بن تن رفته بود مهد و تا اومده باباش رو صدا کنه که لباسش رو اشتباه پوشیده، بابا افشین گاز داده و رفته و جناب تا اخر ساعت برای بچه ها 100 بار توضیح داده که این لباس استین حلقه ایه و زیرپوش نیست!!!!!!!!

/ 0 نظر / 26 بازدید