هفته نامه 27-96

سلاممممممممممممممممممممممممممم

به سلامتی و میمنت و مبارکی و دل خوش تابستون و تعطیلاتش هم به سر رسید و از امروز رسما سال تحصیلی جدید شروع شد و ما هم صاحب یه جناب وروجک کلاس ششمی شدیم با کلی آرزوهای کوچیک و بزرگ. هیچ دقت کردین چشم برهم زدنی سال از نیمه گذشت. با اینکه سال سختی رو شروع کردیم و پشت سر گذاشتیم ولی باز خیلی به سرعت از جلومون رد شد و رسید به نیمه دوم.

در هفته ای که گذشت کلاسها تقریبا تق و لق بود. کلاس زبان که تا شروع ترم پاییز تعطیله. کلاس ویولن هم به درخواست معلمش برگزار نشد. فقط موند یه کلاس نقاشی و اولین جلسه کار با رنگ روغن که پسرک حسابی ازش خوشش اومده و لذت می بره.

راستی روز شنبه جناب با بنده تشریف اوردند اداره. چون ساعت 3 وقت دکتر غدد داشت برای چکاپ و بررسی وضعیت بلوغ. چون مطب دکتر به اداره نزدیکتر بود ایشون هم مهمون ما شدند. ظهر یه کته و جوجه کباب حسابی میل کردند و ساعت 3 تا 5 یه لنگ یه پا تو مطب دکتر ایستادیم تا نوبتمون بشه. پدر خودمون و کمرمون در اومد. چند بار هم تصمیم گرفتیم برگردیم و قیدشو بزنیم. اخر سر هم جناب دکتر 2 دقیقه ویزیت فرمودند و گفتند همه چی خوبه و مشکل خاصی رویت نشده. قد مبارک 143 و وزنشون 41 بود. گفتند قدشون از پدرشون بلندتر میشه. 2-3 کیلو اضافه وزن داشتند که می بایست کنترل کنند. اها یه ورزش کششی هم بهش داد و قرارمون شد برای سال بعد. همین.

دیگه در طول هفته خبر خاصی نبود جز اینکه لوازم تحریری که 10 روز پیش به دیجی کالا سفارش دادیم نیاوردند.یعنی سه شنبه شب آوردند ولی جناب پیک با پر رویی می گفت بیاین پایین تحویل بگیرین این شد که اینجانب نرفتم و گفتم برش گردونید. نتیجه اینکه چهارشنبه شب دوتایی رفتیم خرید هم لوازم تحریر هم اسباب بازی و هم کادو برای رادمان خوشگله به مناسبت کلاس اولی شدنش.

پنج شنبه هم به مناسبت شکوفه شدن رادمان کوچولو همگی خونه خاله ساحل بودیم. حدود ساعت 6:30 من و وروجک اول رفتیم برای شکوفه های خوشگلمون کادو خریدیم. پیشنهاد پسرخاله بزرگه یه لگوی دخترونه برای دخترخاله بود. بعد هم برای رادمان خوشگله یه کیک گرفتیم و رفتیم خونه خاله ساحل. اهان راستی سر راه هم بالخره با ساعت سازی باز مواجه شدیم و باتری ساعت حناب رو تعویض کردیم. اونهم بعد از بیست دقیقه عرق ریختن تو مغازه شلوغ و پر از ادم.

جمعه هم بالخره پسرک موفق شد با بابا افشین تشریف ببره ارایشگاه و صفایی به سر و کله بده. بعد هم تمام روزش به بازی گذشت. حدود ساعت 6 هم پسرخاله و دخترخاله اومدن و 2 ساعتی سه تایی بازی کردند و خوش گذروندند. شب مثلا خواستیم ساعت 10 بخوابیم تا برای فردا صبح و شروع سال تحصیلی جدید اماده و قبراق بیدار شیم ولی جناب یه یک ساعتی مشغول مرور خاطرات سالهای گذشته شد و بعدش لالا.

امروز هم به حول و قوه الهی دردانه میوه شیرین زندگیمون رو با سلام و صلوات و اب و اسفند از زیر قران رد کردیم و فرستادیم به خونه علم و دانش تا مثل سالهای قبل یاد بگیره و پیشرفت کنه. 

/ 0 نظر / 49 بازدید