هفته نامه 2-97

سلامممممم و صد سلاممممم.

دومین هفته سال رو هم پشت سر گذاشتیم و رسما سال کاریمون شروع شد.

روز شنبه که اتفاقا روز پدر هم بود مراسم خاکسپاری شوهرخاله بابا افشین برگزار شد. خیلی بی سرو صدا و فوتی فوری. هوا هم از روزهای قبل سردتر و ابری بود. غروب هم جناب تنبل خان با پسرعمه جانشون منزل موندگار شدند و من و بابا افشین با عمه ها رفتیم مرکز خرید کاسپین انزلی و بعد از تحمل کلی ترافیک و شلوغی، دست از پا درازتر برگشتیم خونه. شب هم همگی دور هم فلافل خوردیم. راستی پیتزایی روبروی خونه آذرجون تغییر مکان داده و از اونجا رفته، جاش یه وانتی فلافل فروشی زده.

بگذریم، یکشنبه صبح آذر جون که اتفاقا از شب قبل عصب پاش مشکل پیدا کرده بود و کلی دکتر و امپول و دارو و ... و فعلا مجبوره یه مدت استراحت مطلق باشه، مهمون داشت. حدود ساعت یک که مهمونها رسیدند، دور هم ناهار خوردیم و بعدش ما سه تایی به همراه عسل راه افتادیم سمت تهران. جاده تقریبا شلوغ بود و ما حدود ساعت 9 رسیدیم خونه و حدودا یکساعت بعد بابای عسل اومد دنبالش و تشریف بردند منزل. ما هم کمی به کارهامون رسیدگی کردیم و لالا نمودیم.

روز دوشنبه که از قضا سیزده بدر هم بود، حدود ساعت 12 جناب از خواب بیدار شد، بعد از دوش و صبحونه تشریف بردند که به تتمه تکالیفشون رسیدگی کنند تللفنهای پشت هم بابایی شروع شد که چرا نیستین و نمیاین. ما هم حدود ساعت 2 سر هم بندی کردیم و راه افتادیم سمت خونه مامانی. بعد از ناهار پسرخاله و دخترخاله در غیبت رادمان کوچولو با بابا افشین رفتند پارک و بعد از خوردن یه بستنی مشتی حدود ساعت 7 برگشتند تا وانیاتوپولی با باباشون برند بیرون. ما هم برگشتیم خونه تا در فرصت باقیمانده برای فردا و شروع سال جدید اماده بشیم. البته بیشترش اصرارهای پسرک بود که سه شنبه رو تشریف نبردند مدرسه. با چهارشنبه که ورزش داشتند مشکلی نداشتند فقط مسئله شون سه شنبه بود که مورد قبول واقع نشد.

این شد که صبح سه شنبه دوتایی کله سحر بیدار شدیم و اماده شدیم و رفتیم سراغ زندگیمون. از کلاس 40 نفری جناب فقط 11 نفر حاضر بودند که تمام وقت رو به بازی گذروند. اصرارهای اینجانب برای غیبت روز چهارشنبه هم فایده نداشت و ایشان تشریف بردند.

پنج شنبه هم کلاسهای نقاشی و زبان شروع شد. کلاس تیراندازی هم چون فقط یک جلسه از دوره قبل باقیمونده، کان لم یکن تلقی شده و انشالله موند برای تعطیلات تابستونی. غروب هم بعد از کلاس زبان جناب تشریف بردند آرایشگاه تا برای شنبه صبح اماده و کله قشنگ باشند. شب هم همگی تولد وانیا توپولی بودیم و کلی خوش گذروندیم.

جمعه صبح رو جناب با هزار مکافات و سختی که در بیدار شدن از خواب داشتند، به ازمون قلم چی گذروندند. تراز مبارک هم که هی داره میاد پایین رسیده به 6149. راستش خودم هم به این نتیجه رسیدم این ازمونهای قلم چی با توجه به وقت و زمان و انرژی و پولی که براش گذاشته میشه عملا کارایی نداره و فقط استرس پسرک رو بیشتر کرده و اعتماد بنفسش رو اورده پایین. به نظرم پیش ثبت نام سال بعد رو کنسل کنم. انشالله بتونیم یه مدرسه خوب برای جناب پیدا کنیم و قید این کلاسهای الکی رو بزنیم.

بگذریم، عصر جمعه رو هم جناب تشریف بردند مدرسه سلام تا هم یه ازمون ورودی کوچولو بدن و هم کمی با فضای مدرسه اشنا بشند. خیلی که بدش نیومده یعنی در واقع خوشش اومده ولی اینجانب همچنان دنبال مدرسه دولتی با ساعت کوتاهتر هستم. غروب هم با رادمان خوشگله تشریف بردند پارک و یکساعتی بازی کردند و بارون گرفت. در نتیجه برگشتند خونه. حدود ساعت 8:30 هم پسرخاله تشریف بردند منزل پدر و ما هم شام و سریال پایتخت و لالا.  


/ 0 نظر / 3 بازدید