هفته نامه 3-97

باز هم سلامممم و سلامممم و سلامممم

نفهمیدیم چطوری اولین هفته رسمی کاری سال 97 گذشت. یعنی عمرمونه که داره همینجور مثل برق می گذره. البته پسرک که در حال حاضر از گذر عمرش خوشحال و راضیه. ما هم که همسن و سال اونها بودیم خوشحال بودیم. فکر تموم شدن سال تحصیلی، رسیدن تعطیلات تابستونی و .... وسوسه برانگیزه دیگه.

بگذریم. جناب هم در هفته ای که گذشت کم کم استارتش برای سال جدید خورد و راه افتاد. شکر خدا کتابهاشون تموم شده و انشالله دوره و مرور شروع میشه. طبق گفته خودش از 15 اردیبهشت امتحانات میان ترم!!! و از اول خرداد هم نوبت دومه. کلاسها هم که طبق روال معمول خودشون برقرارند.

هفته گذشته با قلم چی تماس گرفتم تا ثبت نام سال اینده رو کنسل کنم که گفتند کنسلی ندارند!!!! باید صبر کنم اول مهر و تسویه کنم بعد انصراف بدم پولمو برگردونند!!!! منهم مدارک رو تحویل بابا افشین دادم تا بره داد و بیداد کنه و مسئله رو رفع و رجوع کنه. راستش به نظرم کار مزخرفی بود اینهمه فشار و هزینه و استرس روی بچه بدون داشتن خروجی درست و حسابی!!!! البته خانم پارسا گفتند که برای 3 تا ازمون باقیمانده پشتیبان جناب رو عوض خواهند کرد ولی مسئله من اینها نیست. اول اینکه واقعا جناب به پشتیبان نیاز نداره دوم اینکه خودم پشتیبان بهتری از ایشون هستم.

پنج شنبه هم که تداخل تولدی داشتیم، از یه طرف تولد دخترخاله خوشگله بود که ناهار بود و از طرفی تولد محمدامین صدیقی، همکلاسی پسرک، که ساعت 3-7 بعداز ظهر بود. نتیجه این شد که جناب تشریف بردند تولد محمد امین و دخترخاله خوشگله رو پیجوندند. شب هم حدود ساعت 8:30 تشریف اوردند منزل در حالیکه خسته از چندین ساعت بازی PS4!!! این شد که ما تصمیم گرفتیم نریم خونه مامانی

جمعه ظهر هم خاله ها و مامانی و بابایی خونمون دعوت بودند. پسرک صبح حدود ساعت 10 از خواب بیدار شد و بعد از دوش و صبحانه به تکالیفش رسیدگی کرد. تا حدود ساعت 3 هم منتظر مهمونها بودیم و بعدش کلی خوش گذروندیم. عصر هم دخترخاله و پسرخاله با بابا افشین رفتند پارک و کلی بازی کردند. بعد هم سر راه دختر خاله رو رسوندند خونه و برگشتند. در حالیکه باز هم دختر خاله و خاله بی حواس وسائلشون رو جا گذاشته بودند. راستی کادوی تولد دیروز دخترخاله رو که یه تونیک شلوار خوشگل بود هم بهش دادیم.

راستی شنبه هم به مناسبت مبعث پیامبر تعطیل بودیم و خیلی خوب بود. بعد از مسافرتهای پشت هم عید یه استراحت جانانه لازم داشتیم . نتیجه اینکه صبح تا 11 حسابی لالا نمودیم. بعد هم صبحونه و تکالیف و حدود ساعت2 پسرک با امیرپارسا و مامانش رفتند پارک. بابا افشین هم برای ناهار کباب رو اماده کرده ولی تا جناب تشریف بیارند و دوش بگیرند و ناهار بخوریم ساعت از 5 هم گذشته بود. غروب هم کمی بازی و با هزار کلک رضایت دادند حدود ساعت 10:30 بخوابند.

امروز یکشنبه هوا به شدت بهاری و بارونیه. پسرک رو به زور از خواب بیدار کردم در حالیکه 10 بار اصرار کرد که تشریف نبره و لالا کنه ولی بالخره راهی شدیم به سوی زندگی و یک هفته جدید.

/ 0 نظر / 51 بازدید