هفته نامه 43-88

سلاااااااااااااااااااااااام

خوب و خوشین؟

ما هم ای بدک نیستیم  وروجکم باز دوباره هفته پیش دچار تب و لرز و گلو درد و استفراغ و ... اینها شد بدتر اینکه اصلاً لب به غذا نمی زد و همش می خوابید و می گفت : خسته ام راستش دیگه خودم خسته شدم چه برسه به اون طفل معصوم نمی دونم باید چیکارش کنم دیگه رسماً شده پوست و استخوون . البته امروز بهتره و صبح رفت مهد تا ببینیم کی دوباره یه ویروس دیگه رو برداره بیاره خونه . بدتر اینکه هربار که این مریض میشه پشتش مامانی بنده خدا هم ازش می گیره حالا فهمیدین چرا میگم :

وقتی برده بودمش درمانگاه یه پسر ۱۰-۱۲ ساله اومده بود آمپول بزنه ، البته با همراهی کل خاندانش که برای دلداری و قوت قلب خان والا تشریف آورده بودن و هی بهش می گفتن : نخندیها چرا اینقدر می خندی ؟ ماهم هی سعی داشتیم به بردیا بقبلونیم که نی نی داره می خنده و خوشحاله در حالیکه ابروهاش از شدت غصه شکل ۸ شده بود و بردیا هم اصرار اصرار که داره گریه می کنه آخرش گفت : اگه می خنده چرا قیافه اش این شکلیه ؟

یه روز برای میان وعده کلوچه فومن ، خوراکی مورد علاقه وروجک مامان ، برده بود مهد یه همکلاسی به اسم آقا سپهر کلوچه اش رو گرفته بود و نصف کرده و بزرگش رو خودش برداشته و کوچیکش رو داده بود به پسرم ،آخر انصاف، بردیا هم داشت با بغض اینو تعریف می کرد منم بهش گفتم : قبلاً که بهت گفته بودم به سارا جون می گفتی اون خودش کمکت می کرد حالا تو بهش چی گفتی ؟ گفت : گفتم عجب آدمی هستی ها

یه روز یه کتاب که از تو سک سک در اومده بود افتاده بود تو هال منم برداشتم ببینم چی نوشته و راجع به چیه؟ یهو جناب فرمودند : این کتاب منه ها از کی اجازه گرفتی کتاب منو برداشتی؟

هندونه مامان در جشن یلدای مهدکودک

/ 10 نظر / 12 بازدید
مامان زهرا

سلام الهی بگردم... طفل معصوم... خدا کنه زودتر این زمستون تموم بشه که این طفلکیها رنگ خوب بودن رو ببینن و اینقدر شربت و آنتی بیوتیک مصرف نکنن... درکت میکنم که اینجور باشی[گریه][گریه][گریه] راستش بخواهی مرجان جون منم باید اینجور باشم [گریه][گریه][گریه] کلافه شدم از بس این بچه مریض میشه و پشت سرش منهم... به آقا گلی یاد بده که بتونه حقش رو بگیره و کلوچه اش رو براش نخورن... جیگر طلا رو ببوس[بغل][قلب][خداحافظ]

داستان زندگی خانم آ(این داستان واقعیست)

سلام عزیییییییییزم... ای وای خدا بد نده... آدم بزرگش رو انقدر اذیت می کنه این مریضی وای به حال بچه های طفل معصوم... انشالله که دیگه نه بردیا کوچولو مریض بشه نه مامان و بابای مهربونش... اگر یاد بگیره حقش رو با مهربونی بگیره و از حقش دفاع کنه خیلی خوبه... بووووووووووووووووووووووووس[ماچ][بغل]

خورشید

وای وای از این مریضی ها نگو . من که وحشتناک نسبت به این مسئله حساس شدم و هر لحظه تو اضطرابم . خداروشکر بهتر شده خونه پیدا کردی؟ مرسی بهم سر میزنی[ماچ]

طنین

الهی بمیرم .خودتو ناراحت نکن مرجان خوبم ایشالله خوب میشه دعا میکنم هرچه زودتر خونه پیدا کنی .ایشالله[گل] مرجان گلم ممنونم که بهم سرمیزنی .[ماچ]

طنین

آخه چرا بی اجازه به وسایل وروجک عزیزما دست میزنید فداش بشم که چقد قانونمنده[نیشخند]

مامان صهبا

ای بابا! به خاطر همین میترسم صهبا را بذارم مهد[ناراحت]

هستی جوجو

آخه دوماد گلم تو عروس خانوم با این دکترها قرارداد دارین که ماهی یکبار مریض بشین و پدرما مامانهارو دربیارین [ناراحت] مرجان جون ناراحت نباش مریضی هست دیگه اینکه از مهد میگیرن هم درست نیست بچه خواهرمن خونه هست هم مریض میشه بقول دکترهستی بچه ها بیشتر از دلتنگی ما مادرها مریض میشن خدا میدونه که تو دله کوچیک اونا چی میگذره [گریه][گریه]

طنین

سلام مرجان خوبم میشه بگی اون خانوم لباسش زرده کیه؟[خجالت]