سال 89 از ابتدا تا کنون

سلام ، خوب و خوش و سلامتین؟ فرشته های مامانی کوچولوتون شنگولن؟

جونم براتون بگه پروژه اسباب کشی اداره مون همچنان به نتیجه نرسیده (البته بسیار بسیار خوشبختانه) دلیلش هم اینه که چون ما هیچ ملزومات اداری حتی میز و صندلی و کامپیوتر با خودمون نیاوردیم حالا باید خریداری کنن و خب این پروسه تو یه شرکت دولتی دیگه خودتون میدونین چقدر طول می کشه . در هر صورت اینهم یه جور هم*ت م *ضا*عف هست دیگه

بگذریم اومدم یه خبری از خودمون بدم و اینکه بگم دلمون برای دونه دونه تون تنگ شده و به یادتونیم اما در هر حال حاضر امکان سر زدن به خونه هاتون رو ندارم اما شما من و وروجکم رو فراموش نکنین ها قدم رو چشممون بذارین و تشریف بیارین

حالا یه کم از اتفاقات امسال بگم البته بیشترش رو فراموش کردم هرچی به خاطرم مونده (عکس هم با شرمندگی فراوون در اولین فرصت)

هفته اول و دوم :

امسال به اصرار فراوون پسر کوچولو یه دست کت و شلوار خوشگ مامانی براش خریدیم و کلی دامادش کردیم و بردیم خونه فامیل و بچه ام کلی دلبری کرد علی الخصوص برای وانیا توپولی که دیگه فقط به خواجه حافظ شیرازی نگفت : بردیا داماد شده من عروس . آذر جون هم با ذوق و شوق فراوون پسر کوچولو رو برد آتلیه و چند تا عکس توپ انداخت و دیگه کلی کیف کرد داماد قندی . حالا اشکالش اینه که تا سر کوچه هم که می خواد بره می گه باید کت و شلوار بپوشه که هیچ نصف شب موقع برگشت هم باید دوباره تیپ بزنه و برگرده و خونه اصرار و التماسهای ما هم برای کوتاه اومدن هیچ فایده ای نداره که نداره

راستش در سال جدید خیلی به لباس گیر میده هر روز صبح که می خواد بره مهد با اینکه گیج خوابه اما زیر چشمی نگاه می کنه ببینه لباسهاش باب میلش هست یا نه  ، حتی در مورد جورابهاش هم نظر میده دیگه خسته شدم بسکه میگه این با اون نمیاد اون به این نمی خوره . تازه یه دست لباس اضافه هم باید ببره تا اونجا عوض کنه و یه تیپ دیگه بزنه . روزی 10 بار هم کشو و کمدش رو بهم می ریزه  موندم والله

هفته سوم و چهارم :

جمعه تولد وانیا توپولی خاله بود آقای داما کلی هنر نمایی کرد . البته خاله مژگان چند بسته سک سک ابتیاع کرده بودند و بچه ها به ذوق اونها چنان قری می دادن که بیا و ببین . وسط هفته یه روز مامانی چند تا از دوستهاش رو ناهار دعوت کرده بود و از اونجایی که بنده به حول و قوه الهی تا اطلاع ثانوی بیکارالدوله تشریف دارم به منهم گفت که برم خونه شون . ظهر که رفتم مهد دنبال وروجکم هرچی اصرار کردم که بریم خونه مامانی همینکه فهمید مهمون داره پاشو تو یه کفش کرد که باید بریم خوه چار مهمون اموده خونه شون فقط من باید برم فردا که خانومها نبودن می ریم . حالا هر وقت گیر میده بریم خونه مامانی میگم شهناز جون اومده خونه مامانی زود بیخیال میشه (اینم یه جور فرصت طلبی مادرانه است دیگه)

هفته پنجم:

امسال پسرکم خوشبختانه ازگوجه سبز خوشش اومده برعکس پارسال که اصلاً نچشید . حالا به هوای اون بقیه میوه ها رو راحت تر به خردش میدم .

امسال خیلی به مهدش علاقمند شده حالا روزهای پنج شنبه قر میزنه چرا نمیرم مهد ، صبحها هم به راحتی میره تو کلاس و اصلاً مشکل ندارم (خدا رو شکر)

روزهای دوشنبه ناهار قورمه سبزی دارن . عسلک هم عاشق قرومه سبزی و فسنجون . یه روز که رفتم دنبالش گفتم : همه قورمه سبزیتو خوردی ؟ گفت : نه ساراجون از جلوم برداشت گفت بسه دیگه نوبت بقیه بچه هاست آخه من موقع غذا همش داشتم با آیلا حرف می زدم . خلاصه منم براش توضیح دادم که اول غذات رو بخور بعد حرف بزن حالا تا میرم دنبالش میگه : مرجان زودی غذامو خوردم بعد حرف زدم .

تو کلاسشون یه دختر کوچولوی خوشگل و مامانی هست به اسم آیلا که عاشق وروجکم شده .البته پسر کوچولو هم خیلی بدش نیومده ها همینکه همدیگر رو می بینی نیششون باز میشه کلی هم در طول روز کتک کاری دارن باهم اما باز تو خونه فقط حرف آیلا هست

هفته ششم :

دوشنبه مامانی و خاله ها ناهار مهمونمون بودن . بردیا هم مهد نرفت و کلی با وانیا توپولی کتک کاری کردن . عصر هم آذر جون اومد خونه مون تا با بابا افشین برن مشهد تو ختم نوه خاله بابا افشین شرکت کنن . بنابراین من و وروجک تنها شدیم و کلی خوش گذروندیم . سه شنبه رفتیم تالار هنر ، نمایش دیگ دیگو ، پسرکم خیلی خوشش اومد و کلی خندید و با دقت نگاه کرد . حالا اصرار داره یه روز با وانیا توپولی بریم . دیشب هم بابا افشین اومد و یه هلی کوپتر کنترلی خوشگل براش آورد البته فرصت نشد شارژ و راه اندازی بشه و موند تا عصر .

هنوز فرصت نکردم برم نمایشگاه خدا بخواد وسط هفته یه روز پسرکم رو می برم اگر کسی رفته خوشحال میشم یه خبری بده

ببخشید پرحرفی کردم به زودی میام پیش همتون روی ماه تک تک مامانها و فرشته های آسمونی رو می بوسم . 

/ 11 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابوالفضل اهورا

چه پسر خوشگلي با اين چشمهاي خندون بايد هم به فكر تيپ زدن باشه اما در عجم راز قرمه سبزي چيه كه همه آقايون دوستش دارن يا خيلي زياد خوشگله يا خيلي زياد خوشمزه است يا چون دردسر داره و پختنش سخته از زجر دادن زنها لذت ميبرن اين بار هم به ما سرنزدي برديا جون ، ظاهرا خيلي سخت دوست مي شي نه ؟

لیلا مامان هستی

چشم و دلم روشن پس دامادم از دستم رفت اشکال نداره دختر من که خونه نشین شده و مهد نمیره حقشه این بلاها سرش بیاد [نیشخند] کاش شرکت ما هم اسباب کشی داشت چقدر من دوست داشتم یک ماهی تعطیل بودم [پلک] خیلی دلم براتون تنگ شده بود تا میتونید از این روزهای قشنگ استفاده کنید [بغل][ماچ][بغل][ماچ]

خورشید

جات خالیه ها . دلم تنگ شده[گل]

ستوده

خسته اسباب کشی نباشی . بچه ها با حرفاشون هرروز شیرین وشیرین تر میشن[ماچ]

پرنیان

انشالله همیشه خوش باشین[قلب]

طنین

مرجان جونم دلم براتون تنگ شده کجایی آخه [ناراحت] [ماچ]