هفته نامه 20-88

سلام

چند روز پیش تو مهد کلاس موسیقی بود و همه دسته جمعی پایین بودن مشغول تمرین موسیقی و ... جز یه وروجک که هر چی زهرا جون بهش میگفت بیاد پایین رضایت نمی داد ، بعدش وروجک زهرا جون رو صدا می کنه که به عاطفه جون بگه بیاد بالا (عاطفه جون مسئول دستشویی بردن نی نی هاست) یه مدت می گذره و خبری نمیشه زهرا جون میره بالا می بینه وروجک مامان یه نی نی کوچولو رو برده دستشویی و حالا داره کمکش می کنه شلوارش رو پاش کنه جالب اینجاست بهش می گه : دستت رو بذار رو شونه ام نیفتی خداییش پسر کوچولو به این عاقلی و مهربونی دیده بودین ؟

یه روز کلی به بابایی اصرار و گریه که برام تانکر بخر بابایی هم مثل همه بابابزرگهای دنیا چون طاقت گریه مغز بادومش رو نداره شال و کلاه می کنه و دوتایی میرن اسباب بازی فروشی اونجا وروجک مامان به آقای فروشنده میگه : اینقدر به بابایی گیر دادم  که این اسباب بازی رو برام بخر

دوشنبه خاله سارا یه برچسب گنده چسبونده بود رو لباسش یعنی مدال و به معنی اینکه : پسر کوچولوی مامان تو کلاس حسابی آقاست و حرفهای ساراجون رو خوب گوش میده

چهارشنبه سر راه رفتیم جواب آزمایش مامانی رو بگیریم یه شعبه رولان اونجا بود یه سری هم زدیم وروجک وقتی وارد مغازه شد یه جوراب اسپایدر من قرمز رو دید و به قول خودش گیر داد که اونو بخر برام از شانس بد یا خوب اندازه پاش قرمزش رو نداشت و اون جوراب قرمز اندازه پای یه پسر ۵ ساله بود بازهم اصرار که من فقط قرمز می خوام ما هم خریدیم به این حساب که وقتی بزرگتر شد بپوشه . وقتی اومدیم تو ماشین گفتم این بزرگ بود برات اون کوچیکترها رو برمی داشتی که گفت : آخه من اینو واسه افشین خریدم (الهی قربون دل کوچولوی مهربونت)

پنج شنبه بهم گفت : نوشمک داری ؟ منم یه نوشمک صورتی از فریزر در آوردم و بهش دادم گفت : نارنجی بده این که دخترونه است .

یه دختر کوچولو به نام ملینا تو کلاسشون هست که از صبح فقط به ساراجون چسبیده و دنبالش از این اتاق به اون اتاق میره و با هیچ بچه ای بازی نمی کنه جالب اینجاست اصلاً فکر نمی کردم بچه ها متوجه این قضیه شده باشن تا اینکه یه روز که بردیا تو خونه راه افتاده بود و دنبالم از این اتاق به اون اتاق می اومد خودش بهم گفت : ملینا شدم هرجا میری دنبالت میاممتفکر

پ . ن : پسر کوچولوی مامان تا ۱۶ رو انگلیسی می شمره و البته به زبون ایشون ۱۲ میشه توهِلو

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی جوجو

وای من قربون این داماد شیرین زبونم برم [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

هستی جوجو

سلام مرجان جون تنبلی من بخاطر بیماری هستیه از این ویروس جدیدا که یک هفته هستش گریبانگیرم شده هنوز هم شکمش سفت نشده آب بدنش خشک شده [نگران]

هستی جوجو

فکر کنم تو این باغ وحشه اون آقا اسبه و آقاشیره از همه مهربونترن چون یکی از دوستام هم همچین عکسی تو وبلاگش گذاشته . برو آنوشا جون رو تو لیست وبلاگ من ببین . عروست که خیلی ترسو چون به مامانش کشیده باغ وحش ماغ وحش تعطیل همینجوری مادره عروست گربه تو خیابون میبینه عروستو ول میکنه در میره دیگه ببین عروست چقدر ترسوهه.

هستی جوجو

[ماچ]امروز خدا را شکر حالش بهتره و کمی غذا خورده ولی خیلی مریضی بدی هستش خدا کنه هیچ کس نگیره . قربون خدا برم نمیدونم چرا هرچی مریضی از اونجاست.[شوخی]

آریان

با سلام استفاده خوبی کردم از لحظاتی که در این وبلاگ بودم موفق باشید ما زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان آریان

فاطمه مامان زهرا

هزار ماشاالله به این گل پسر خوشمزه و شیرینت که اینقدر قشنگ حرف میزنه و شیرین زبونی میکنه... بچلون و ببوسش از طرف من[بغل][ماچ][گل]