هفته نامه 28-88

سلام

جاتون خالی هفته گذشته بعد از اینکه کلی منتظر شدیم تا بالاخره هلال ماه رویت شود و ماه رمضان بشود یعنی برود ، ساعت ۶ صبح یکشنبه راه افتادیم و خوش خوشان روانه دیار بابا افشین شدیم . هوا عالی بود اما چهارشنبه و پنج شنبه بدون وقفه بارون بارید . جونم براتون بگه تا وروجکم تا تونست دریا رفت و شن بازی کرد البته از ترس اینکه کفشهاش خیس نشه سمت آب نمی رفت بماند که آب هم سرد بود .

پسر کوچولوی مامان در آستارا (نمی دونین چه سیلی راه افتاد نصف ماشین موقع برگشت تو آب بود بردیا می گفت : ببین خیابون دریا شده )

وروجک مامان در حال شن بازی

شیطونک مامان و اکبر جون (به قول خودش ابکر جون )

عسل مامان در پارک ساحلی انزلی

اینهم سامی پهلوون پسر عمه بردیا که امسال تشریف بردن پیش دبستانی (نمی دونین چه بساطی داشتیم سر این قضیه لباس پسرک پیله کرده بود که چرا من از این لباسها ندارم)

خواستم اینجا ننویسم اما می نویسم برای یادگاری که بزرگ شد خودش ببینه و بخونه که وروجکم چقدر تا تونست پسر عمه اش رو با مشتها و لگدهاش مورد لطف و عنایت قرار داد تمام اسباب بازیهاش رو ازش گرفته بود و اجازه نمی داد حتی بهشون دست بزنه جالب اینجاست که اسباب بازیهای خودش رو تو ماشین میذاشت و بالا نمی آورد از ترس اینکه مبادا کسی بهشون دست بزنه

خیلی بعداْ ن : شنبه گذشته سی و نهمین ماهگرد تولد یه دونه مامان و بابا بود خواستم هر چند با کمی تأخیر برای ۳۹ هزارمین بار بهش یادآوری کنم که من و باباش عاشقانه دوستش داریم و براش از جون و دلمون مایه میگذاریم .

/ 3 نظر / 59 بازدید
فاطمه مامان زهرا

سلام مرجان جون[بغل] رسیدن به خیر خانمی... سفر خوش گذشته که ایشاالله... همیشه به سفر و خوشی و تفریح.[بغل] به بردیا گلی که حسابی خوش گذشته در کنار مامان و بابای گلش...[قلب] خوش بحالتون آی دلم هوای شمال رو کرده ولی بخاطر مشغله کاری دو سال و نیمه که نشده بریم... حالا مثلا شوهرم شمالیه هاااا انشاالله قسمت بشه ما هم یه سر بریم...[متفکر] آره مرجان خانوم حتما واکسن رو بهش بزن میگن یه کم از این آنفولانزای نوع آ هم جلوگیری میکنه... بخصوص بچه های ما که مهدکودک هم میرن... میگم واقعا تاثیر داشت شما که پارسال برای بردیا جون زدی؟[سوال] ببوسش گل پسر خوشملمون[ماچ] عکسهاش خیلی ناز شده بود ماشاالله مثل خودش[بغل][ماچ]