هفته نامه 29-96

سلامممممممم و صد سلامممممم

پیداست که این هفته نصفه و نیمه هم چشم برهم زدنی گذشت. البته ناگفته نماند چون برنامه سفر بعضیا به این هفته هم سرایت کرده بود، نسبت به هفته قبل خلوت تر می نمود. خدا کنه ان سفر کرده ها با دل خوش و رویی شاد همونجا موندگار شن تا ما هم نفس راحتی بکشیم.

بالخره مشکل وبلاگ پرشین بلاگ هم حل شد. بسکه ایمیل زدیم و کسی جواب نداد خودمون قالب رو عوض کردیم. القصه اینکه شکر خدا اوضاع پسرک هم بهتره. سرفه هاش خیلی خیلی کمتر شده. صد البته به یمن اب لیموترش و عسلیه که همچنان ادامه داره. چون گویا از 2 تا شیشه شربتی که خورد کاری بر نیامد. بازهم به لطف و تدبیر خدا.

کلاسها هم جز ویولن که هفته گذشته تعطیل بودیم، باقی به قوت خودش باقی بودند. با قلم چی هم کم کم داریم راه میفتیم. روز دوشنبه خانم پشتیبان 10 سوال ریاضی داد و سه شنبه غروب جناب جواب 8 تا رو براشون فرستاد. 2 تای دیگه هم برای کلاس ششم سخت بود یا حداقل من راه حلی که در سطح اون باشه رو نمی دونستم.

از چهارشنبه هوا رو به سردی رفت و بارون شروع به باریدن کرد. جناب برنامه فوتبال با دوستاشون داشتند ولی به اصرار بنده که تازه سرماخوردگیشون خوب شده و الانم هوا نامساعده رضایت دادند که تشریف نبرند.

پنج شنبه هم بیشترش به کلاس گذشت. البته ناگفته نماند که بارون دیروز تا ظهر امروز ادامه پیدا کرد. قرارمون این شد که اگه هوا بارونی بود کلاس تیراندازی صبح کنسل بشه. جناب ساعت 6:30 از خواب بیدار شدند و اعلام فرمودند که می خواهند تشریف ببرند کلاس. این شد که ما 8 صبح تو سرما و بارون برپا دادیم و سر ضرب جناب رو با بابا افشین رسوندیم جلوی در باشگاه و تحویل خاله مژگان. ولی مربی بی معرفت بدون زنگ و خبر تشریف نیاوردند و بچه ها تو بارون دست از پا درازتر برگشتند خونه. البته نتیجه ش برای اونها 45 دقیقه بازی دخترخاله و پسرخاله بود که خوش گذشت. شب هم در غیبت مامانی و بابایی خاله ها باز همون عابر بانک بستنی که نمی دونم اسمش چیه رفتیم و تو سرما بستنی خوردیم و لرزیدیم. بعد هم یکساعتی خونه خاله مژگان و خونه و لالا.

جمعه حدود ساعت 11 تنبلانه از خواب بیدار شدیم. بعد از دوش و صبحونه جناب تشریف بردند سر تکالیفشون که خاله ساحل زنگ زد و قرار شد حدود ساعت 12 رادمان کوچولو بیاد خونمون. با اینکه حدود یکساعتی پسرخاله کوچیکه تنها بود و مشغول بازی با خودش، ولی تا حدود ساعت 5 که باباش بیاد دنبالش دوتایی با هم کلی بازی کردند و خوش گذروندند، به خصوص با ناهار کبابی که سفارش دادیم. غروب هم به بازی و سرگرمی و ....

بدترین خبر این روزها تصادف دانیال، پسرعمه الهام، که متاسفانه کما رفته و هممون رو خیلی ناراحت کرده. با اینکه روزهای سختی برای هممونه ارزو می کنم روزی که پسرکم این خطوط رو می خونه همه چی به خیر و خوشی گذشته باشه و پسرعمه بزرگه سالم و سلامت به جمعمون برگشته باشه. 

/ 0 نظر / 31 بازدید