هفته نامه 30-89

سلام

هفته پیش وروجکم تصمیم گرفت کیفی رو که خاله مژده سوغاتی براش آورده ببره مهد . از قضا یه جیب کوچولو جلوش داشت که من یه بسته دستمال جیبی توش گذاشتم . عصر که جناب تشریف آوردن منزل فرمودند : چرا دستمالم رو اینجا گذاشتی ؟ این جای موبایلمه و بنده عرض کردم : مگر شما موبایل داری؟ فرمودند : نه بزرگ شدم اندازه سامی شدم (منظورش همان کلاس اول ابتدایی خودمان است) می خوام بخرم و من باز عرض کردم : مگر اونموقع هم همین کیف رو می بری؟ گفت : نخیر یه کیف بزرگتر می خرم !!!حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را

چند وقتی است بابا افشین از روی پاپیلو تصمیم به آموزش جمع و تفریق به پسرکم کرده و جالبش اینجاست که وقتی می پرسد: یک و یک ؟ جناب می فرمایند : یازده !!! تا اینکه بعد دو روز کلنجار رفتن وقتی دیدم پسرکم تو جمع کردن اعداد خیلی اشتباه می کنه ازش پرسیدم: جمع یعنی چی؟ و ایشان فرمودند : یعنی همه چی رو جمع کنیم و بذاریم سرجاش !!!! و اینجا بود که نیک دریافتم که آقای پدر اصلاْ از ابتدا مفهوم جمع کردن را برای طفلکم توضیح نداده اند.

اسم زن عموی هرگز ندیده پسرکم فرشته است. چند روز پیش وقتی اسم مامان آرمان (یعنی همان پسرعمو) را ازم پرسید و منهم گفتم  فرمودند: یعنی از پیش خدا اومده؟ همون که کارهای خوب و بد ما را می نویسه؟

چند وقته اهل سبزی خوردن شده اونهم شیشگیز یا همان گشنیز خودمان

بگذریم

چهارشنبه شب خونه خاله مژگان دعوت بودیم و این سه تفنگدار رسماً خونه رو منفجر کردند . البته ما تونستیم یواشکی یه عکس از سورنا کوچولو بگیریم بدون اینکه خودش متوجه بشه

دیروز ظهر هم طی یک اقدام متهورانه سه تایی تصمیم گرفتیم از هوای خوب استفاده کنیم و بریم دربند . وروجکم کلی کیف کرد با تله سی و به قول خودش تله افشین (چون تمام راه رو دوش بابا افشین بیچاره سوار بود ) و کباب و لواشک و ...

راستی یادم رفت بگم : از تب قهوه تلخ تو خونه تون خبری هست ؟ خونه ما که به شدت داغه اونهم به دست وروجکها  بردیا که راه می ره میگه : پدرت رو در میارم پدرسوخته (اونهم با صدای کلفت شبیه بلد الملک) دوم اینکه هر کس بهش میگه شعر بخون میگه : امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام /حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام ..... اینهم شاهد مدعا

/ 7 نظر / 34 بازدید

سورنا چه بزرگ شده! قهوه تلخ رو که نگو ! رفته بودم برای صهبا لباس بخرم گیر داده بود به یه دستکش دید من حواسم بهش نیست یه دفعه بلند گفت پدرسوخته مگه من با تو نیستم[عینک]

لیلا مامان هستی

داماد قندی میبینم که تو هم قهوه تلخ میبینی[زبان] بابا خب درست به بچه جمع کردن رو یاد بدید درآینده همین جمع کردن به درد عروس میخوره [نیشخند]

مونا مامان گلسا

[قهقهه][قهقهه][قهقهه]جاااااااااااان چه کاراش بانمکه خدا.خوبه نمیگه از حالا موبایل میخوام[نیشخند] [بغل][ماچ]

ستوده

طفلی بچه حق داشت بگه یک ویک یازده میشه . از قهوه تلخ نگو که بجه های من هم عاشقشند[چشمک]

نیایش

خدای من شیطون بلایی از چشمای زیباش می باره خدا حفظش کنه! همیشه بر فراز باشید و تندرست.[قلب]