سال نو مبارک

سلام دوستهای خوشگل و مامانی و مهربون و دوست داشتنی

عیدتون ۱۰۰۰ ۱۰۰۰ تا مبارک انشالله امسال یکی از بهترین و قشنگترین سالهای زندگیتون باشه و کنار فرشته های ناز و مهربون و کوچولوتون به همه آرزوهای خوشگلتون برسین

تعطیلات خوش گذشت ؟ جای ما رو خالی کردین ؟ لحظه تحویل سال ما رو فراموش نکردین که ؟

ما که جاتون خالی کلی صفا کردیم ، روز آخر سال چون همه همکارها بچه هاشونو آورده بودن اداره اصرار کردن که منم وروجکم رو بیارم خلاصه اینکه خاله ساحل جون وروجکم رو ساعت حدود ۱۱ جلوی در اداره تحویلم داد و دیگه نفهمیدم چطوری ساعت ۲ شد بسکه دنبالش دویدم و پاییدم به خصوص اینکه از شانس بد همه بچه ها دختر بودن اونهم بزرگتر از پسر کوچولوی مامان . بگذریم هر طوری بود ساعت ۲ برگشتیم خونه و عسل مامان بیهوش شد تا ساعت ۶ (گمونم خیلی بهش فشار اومده بود)

جالب اینجاست که قرار بود روز آخر سال مراسم ناهار دسته جمعی تو اتاق مدیرکلمون برگزار بشه کلی میز چیده شد و غذا گرفتن و ... یهو وسط ناهار دیدم بردیا از اتاق رفت بیرون در رو هم پشت سرش بست یه کم که گذشت دنبالش رفتم دیدم چه می بینی دقیقاً پشت در اتاق نشسته و داره زور می زنه و قرمز شده جانانه . شانس آوردم همه سرگرم غذا خوردن بودن منهم از فرصت استفاده کردم و با اعمال شاقه هرطوری بود بردمش دستشویی و باقی قضایا که خودتون بهتر واردین

دیگه جونم براتون بگه که احظه تحویل سال هم به دلیل تنبلی بیش از حد پدر و پسر هر دو خواب تشریف داشتن و من بیچاره تنها . و چون کلی از کارها عقب افتاده بودم و شنبه هم مسافر بودیم واقعاً به سرعت نور یه هفت سین چیدم و نشستم کنارش و چون فرصت داشتم کلی همتون رو دعا کردم

سفره هفت سین کوچک ما

پسر کوچولوی خوش تیپ مامان و بابا افشین

اول فروردین تولد بابا افشین مهربون بردیا بود و همگی شام مهمونش بودیم ، دربند ، با اینکه خیلی کلی یخ کردیم اما جاتون خالی حسابی خوش گذشت

شنبه صبح هم عازم دیار آذر جون و اکبر جون (مامان و بابای بابا افشین) شدیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت به خصوص به پسر کوچولوم اونهم کنار عمه ها پسر عمه ها و مامان و بابا بزرگش

شیرین مامان لب دریا

شوهر خاله ساحل یه خواهر زاده حدوداً ۱۷-۱۸ ساله داشت به اسم سحر جون که بدجور دل پسر من رو برده بود بردیا که تا حالا هر بار می رفتیم بیرون می گفت برگردیم خونه عمه ساناز اینبار می گفت : نریم خونه عمه ساناز بریم خونه سحر یه شب هم باهاشون رفت دریا قایق سواری و کلی صفا کرد .

یه بار که خاله مژگان رفته بود داخل اتاق به وانیا شیر بده بردیا بهش گفت : خاله مژگان برو بیرون . خاله مژگان گفت : می خوای پی پی کنی گفت : نه می خوام به سحر بگم بیاد تو اتاق

یه شب هم با خونواده بابا افشین رفتیم یکی از جنگلهای سراوان ، هر چند که دیر وقت بود و هوا تاریک و ترسناک اما  آتیش روشن کردیم بساط شام پهن کردیم و کلی خوش گذروندیم

بردیا چند وقته گیر داده که می خواد رانندگی کنه منم هر بار بهش می گم که پات نمی رسه به پدالها ، اونهم داره همه سعیش رو می کنه که نشون بده پاش می رسه

 پ . ن ۱ : مراسم پوشک گیری عسل مامان ۳ روزه که شروع شده البته با اینکه خودش به شدت  مخالفه و اصرار به ادامه استفاده از پوشک داره اما خیلی خوب همکاری می کنه  خدا کنه بتونیم موفقیت آمیز تمومش کنیم و از شر پوشک و پمپرز و ... خلاص بشیم . دفعه قبل که اقدام کردیم دچار اسهال شد و دیگه می ترسید که بدون پمپرز بمونه . الان هم در مورد پی پی مشکل داره و حاضر نیست تو دستشویی یا لگن انجام بده اگه کسی تو این زمینه تجربه داره خوشحال میشم راهنماییم کنه

پ . ن ۲ : سه شنبه گذشته سی و سومین ماهگرد تولد دردونه مامان و بابا وروجک شیرین زبونم بود خواستم آخر از همه برای سی و سه هزارمین بار بهش بگم ما همگی عاشقانه دوستش داریم و براش همه آرزوهای خوشگل دنیا رو داریم . 

/ 3 نظر / 30 بازدید
هاله مامان ارشیا

همیشه به گردش و تفریح عزیزم.خدارو شکر حسابی بهتون خوش گذشته[بغل][بغل]برای پوشک هم افرین خوب کردی الان شروع کردی[چشمک]انشالله زودی جواب بگیری[قلب]عکس خودت رو هم میزاشتی خوب[متفکر]ترسیدی چشمت بزنیم خوشگل خانم[نیشخند][چشمک]

هاله مامان ارشیا

همیشه به گردش و تفریح عزیزم.خدارو شکر حسابی بهتون خوش گذشته[بغل][بغل]برای پوشک هم افرین خوب کردی الان شروع کردی[چشمک]انشالله زودی جواب بگیری[قلب]عکس خودت رو هم میزاشتی خوب[متفکر]ترسیدی چشمت بزنیم خوشگل خانم[نیشخند][چشمک]

هاله مامان ارشیا

همیشه به گردش و تفریح عزیزم.خدارو شکر حسابی بهتون خوش گذشته[بغل][بغل]برای پوشک هم افرین خوب کردی الان شروع کردی[چشمک]انشالله زودی جواب بگیری[قلب]عکس خودت رو هم میزاشتی خوب[متفکر]ترسیدی چشمت بزنیم خوشگل خانم[نیشخند][چشمک]