هفته نامه 14-88

سلام

چهارشنبه صبح از مهد کودک به مامانی زنگ زدن که بیاین بردیا تب داره و بالا آورده ، بنده خدا مامانی رفته و دیده وروجک مامان گوشه اتاق خوابیده و مژده جون کلی پاشویه اش کرده اما همچنان تبش بالاست خلاصه عصر بردیمش دکتر معلوم شد یکی از همین ویروسهاست و فقط باید دوره اش بگذره و یک هفته مهد تعطیل چه دردسرتون بدم پسر کوچولو کل آخر هفته رو تو تب سوخت و لب به غذا نزد آخر سر هم به بهونه جمعه و تولد دایی جعفر رضایت داد کمی غذا بخوره . خدا رو شکر دیروز تبش افتاد اما همچنان صداش گرفته و چشمهاش آلوده است .

دیروز هم با همون بی حالیش از صبح که بیدار شد گفت بریم خونه خاله ساحل تولد دایی جعفر تا عصر طوریکه با کمال تعجب و برای اولین بار در طول تاربخ ما اولین خانواده ای بودیم که رسیدیم و کلی تعجب میزبان را برانگیختیم

جالب اینجاست که بهش گفتم برو به بابا افشین بگو بره دوش بگیره برگشت گفت : نمی خواد بذار همینطوری شلخته بیاد  بعدش هم میگه اصلاْ بیا خودمون دوتایی بریم افشین نیاد افشین زود برو حموم دیر کنی ما میریم ها

موقع رفتن هم اصرار که باید موهامو خروس کنی فکر کنم ناچارم برم یه ژل بخرم آخه اینطوری تاج خروسش خیلی دوام نداره و زودی میاد پایین

تو تولد هم این دو تا وروجک اصلاً به دایی جعفر اجازه ندادن به کیک نزدیک بشه چه برسه به اینکه خدای نکرده بخواد فوتش کنه البته ما دیگه عادت کردیم و تو همه مراسمها کیک رو می گذاریم جلوی این دو تا وروجک تا جایی که دلشون بخواد فوت کنن و انگشت بزنن تا خسته شن اما بنده خدا خونواده دایی جعفر که از این رسم و رسومها خبر نداشتن که  

پ . ن ۱ : دیروز سراغ باغ وحشش رو ازم می گرفت وقتی براش آوردم (از اونجایی که علیحضرت همایونی خیلی تنبل تشریف دارن زحمت برداشتن و آوردن هیچ اسباب بازی رو به خودشون نمیدن و من و بابا افشین مدام باید مثل فنر خم و راست شیم )بهم گفت : شال گردن رو پیدا کن منم  شال گردن مگه حیوونه؟ گفت : همون که یه شاخ داره رو صورتش منم گفتم مجید جان دلبندم اون کرگدنه کرگدن

پ . ن ۲ : یکشنبه هفته گذشته مهد کودک به مناسبت روز مادر برای مامانها و مامان بزرگها جشن گرفته بود که علیرغم میل باطنیمون و اصرارهای بیش از حد پسر کوچولو  به دلیل شلوغیهای اخیر نشد که بریم

پ . ن ۳ : پنج شنبه این هفته سومین سالگرد تولد دردونه و یکدونه مامان و باباست . راستش خودم هم باورم نمیشه عسلکم وارد چهارمین سال زندگیش شد انگار همین دیروز بود که خدا یه فرشته کوچولوی سیاه سوخته چشم و ابرو مشکی بهم داد .خواستن برای ۳۶ هزارمین بار بهش بگم که هممون عاشقونه دوستش داریم و برای پرورش و به ثمر رسوندش از همه وجودمون مایه می گذاریم .

 

/ 14 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاله مامان ارشیا

امان از مریضی . انشالله هیچ بچه ای هیچوقت مریض نشه.ما هم دیگه تو تولدا عادت کردیم فقط بچه ها باید شمع فوت کنن[خنده]تولد شازده پسرت پیشاپیش مبارک باشه[دست]

آرزو مامان آرش

سلام مرجان جون خوبی؟ تولد بردیا خان خوشتیپ و عسلی مبارک. انشاءالله که جشن تولد 120 سالگیش [ماچ] بلا دور باشه ازش. دقیقاً همان ویروس را آرش هم گرفته بود. خیلی وحشتناک بود [سبز]

لیلی مامان یونا

سلام تولدت مبارک [هورا][دست] انشالله 120 سالگیت رو جشن بگیری. و زود زود زود هم خوب شی که مامانی مهربون اینقدر نگران نباشه [بغل]

فاطمه مامان زهرا

سلام مرجان جون[ماچ] خوبی؟ آخی بمیرم بردیا چطوره؟ بهتر شده؟[نگران] وای همه این مریضیها از مهدکودکه... خیلی نگران شدم آخه از هفته دیگه زهرای منهم مهدکودکی میشه...[اضطراب] میدونی چقدر وقته که خدا رو شکر و گوش شیطون کر مریض نشده...[چشمک] تولد دایی جعفر هم مبارک باشه...[هورا] انشاالله 120 سالگیشون رو جشن بگیرین. این عکس شاخ شاخیش هم خیلی خوشگل شده ببوسش از طرف من[بغل][ماچ][خداحافظ]

زهرا

ماشالا عجب عروسكي دارينl[لبخند] خدا حفظش كنه[ماچ] ماشالا خيلي دوس داشتنيه[گل]

زهرا

سلام دوست گلم[گل] تا الان من نوشتم شما خوندید....الان دیگه باید حرفای شما رو شنید[خنثی] عکس و ببین ....بعد با وجدانت حرفات و بزن.... [ناراحت] الان به نظرت به کی میگن اغتشاشگر....به ندا دختره شهید یا این... [ناراحت] نظر هم یادت نره [چشمک]

سيدمهدي

سلام به مرجان خواهري عزيز ..بابا پسرت مااااااااشالله براي خودش مردي شده برو براش خواستگاري . حالا براش وبلاگ زدي[شوخی] از طرف من ببوسش [ماچ] سر بزني خوشحال ميشم

پیمان

سلام خوبین شما خدا بچه تونو عصای پیریتون کنه و یه عمر آرامش نصیبتون کنه. یکی ندونه فک میکنه با این دعا ها من حتما 50 60 سالم هست اما نه 21 سالمه . بچه نازی دارین, حیفم اومد نظر نذارم وب قشنگی هم دارین یه عمر شادی و خوشی نصیب همه ی مامان بابایی ها