هفته نامه 45-89

سلام

جاتون خالی چهارشنبه رفتیم تئاتر کدو قلقله زن ، البته با خاله مژگان و وانیا توپولی ، با اینکه به نظرم طولانی بود اما بچه ها خیلی خوششون اومده بود و کیف کردند . اما چشمتون روز بد نبینه موقع برگشتن بارون شروع کرد به باریدن و یه نم خوشگلی بود . پسرکم دلش هوس کرده بود زیر بارون راه بره . یه کم پیاده روی کردیم و سر کوچه یه کمی خرید کردیم و رفتیم جلوی در خونه که دیدم ای داد بیداد کلید ندارم . چی بگم که دیگه بارون شدید شده بود و سر یک دقیقه شدیم موش آب کشیده اومدیم سر خیابون ماشین بگیریم بریم خونه مامانی که آقا فرو رفتن تو جوی آب و تا زانو خیس شدن دیگه بقیه اش رو خودتون حدس بزنین با چه مصیبتی تو اون ترافیک رسیدم خونه مامانی

یکی از دوستهای مهدش به اسم آروین یه سری عروسکهای بن ۱۰ داره که خیلی چشم وروجکم رو گرفته منهم بهش گفتم برای مامانش یه یادداشت می نویسم که آدرس فروشگاه رو بنویسه بده آروین بیاره برات ایشون هم کلی خوشحال شدند و بعد از اندکی تفکر فرمودند: برای مامان هومان هم می نویسی چون یه ماشین داره که می کشی عقب تندی راه می ره و می چرخه . برای مامان سپهر محکم هم می نویسی .......

موقع تولدش بهم گفت : به آیلا تلفن کن و بگو بیاد تولدم منهم کلی بهش توضیح دادم که ما آدرس و شماره تلفن کسی رو بلد نیستیم تا وقتی خودش بهمون بده . حالا وقتی می خواستم برای مامان آروین بنویسم هی می گفت : تو از کجا بلدی اسم آروین رو بنویسی؟از مامانش پرسیدی؟ از کجا می دونی هومان این شکلیه؟ هرچی هم توضیح دادم فایده نداشت که نداشت

دیروز داشت ظروف مهدشون رو تشریح می کرد گفت : لیوان میله ای !!! کلی کنکاش کردیم و فهمیدیم منظورش لیوان استیل می باشد.

/ 2 نظر / 25 بازدید
آرزو مامان آرش

سلام شراره جان خوبی؟ ماشاءالله به بردیای گل. خوشحالم که از تئاتر لذت برده. [ماچ]

آرزو مامان آرش

مرجان جون ببخش کامنت قبلی را من از آنجائیکه پسرخواهرشوهرم اسمش بردیاست یک دفعه اشتباهی فرستادم [خجالت][خجالت][خجالت]