هفته نامه 33-88

سلام

خوب و خوش و سلامتین؟ به جشن رسیدین؟ خوش گذشت ؟ جای ما رو حسابی خالی کردین؟

ما که نشد که برسیم چون همونطور که تجربه مادرانه ام پیش بینی می کردم جناب وروجک ساعت یک بعد از ظهر خوابیدن تا پنج عصر و ما را در زیارتتون حسابی ناکام گذاشت  (اگر کسی کشف کرد رتبه ما رو خوشحال میشیم ما رو هم مطلع کنه ). ما هم برای اینکه خیلی بهمون سخت نگذره زودی با چند عدد تلفن و پیام کوتاه مامانی و خاله ها رو دعوت کردیم خونه مون و کلی خوش گذروندیم . شب هم زود شام خوردیم و خواستیم بریم خانه کودک پارک ساعی که تعطیل تشریف داشتن و رفتیم تو پارک بچه ها و به خصوص باباها کلی ورجه وورجه و بازی کردن و حسابی خسته شدن و برگشتیم خونه  . جالب اینجاست که وروجکم با اینکه خیلی خسته بود ساعت ده دقیقه به هشت صبح بیدار شد و به زور من بیچاره رو از تخت کشید بیرون

اینم دو تا بچه قدیم که خیلی بهشون خوش گذشته

هفته پیش یه روز که داشتیم از خونه مامانی بر می گشتیم ، وانیا توپولی اونجا بود و بردیا هم اصرار اصرار که وانیا بیاد خونه مون ما هم با کلی سلام و صلوات و قسم و آیه بردیمش خونه مون و قرار شد مامانش یکی دو ساعت بعد بیاد دنبالش . جالب اینجاست که این دوتا خیلی خیلی بچه های خوبی بودن و حسابی با هم دوست بودن و بازی کردن البته یکی دوبار یه کم دعواشون شد اما خیلی زود آشتی کردن تا جاییکه وقتی خاله مژگان اومد دنبال وانیا رضایت ندادن و موند تا ۱۰ شب تازه اونهم با کلی گریه و زاری و خود زنی رضایت دادن از هم جدا شن . هر بار که بردیا گریه می کرد وانیا خیلی جدی می گفت گریه نکن می مونم ، فوقش مژگان تنها بمونه می میره

راستی دو تا لغت جدید در فرهنگ نامه عسلک کشف شد :

بنشون : بشونون

سو*تین : جا*م*م*ه ای

بعداً ن : یه کشف جدید انجام شده آنهم اینکه وروجکم در مهد عاشق یه دختر کوچولو شده بنام یکتا دلیلش هم اینه که ایشون همیشه اخمو تشریف دارن و هرگز نمی خندن ( جذبه رو دارین ) دیروز داشتم براش یه شعر می خوندم : من عاشق تو هستم ، دیوونه تو هستم ، دستتو بده تو دستم ، می خوام باهات برقصم که یهو گفت : اینو بهم یاد بده می خوام فردا برای یکتا بخونم  

قابل توجه اینکه پسرم بسیار خوش سلیقه ظاهر شده چون عروس انتخابیش سفید ، بور و چشمهای عسلی دارند . البته هرچی باشه عروسه و منهم مادرشوهر باید حفظ کلاس نموده و زیاد تعریف و تمجید نکنم

خیلی بعداً ن : دقیقاً شنبه هفته آینده عروسی عمه ساناز بردیاست جالب اینجاست ۱۰۰ بار ازش پرسیدم میای بریم عروسی عمه ساناز ؟ یه بار میگه : تو برو من پیش افشین می مونم یه بار میگه شما برید من خونه مامانی می خوابم ما هم تصمیم گرفتیم از اونجایی که به قول خودش خیلی اهل رقص نیست نبریمش و مهمون مامانی باشه که امروز صبح فکر کنم تو خواب کیک عروسی عمه ساناز رو دیده میگه: کیک عمه ساناز طبقه بالاست من می خوام بیام انگشت بزنم

/ 9 نظر / 29 بازدید
یه مامان(مریم)

سلام عزیزم خیلی دوست داشتم ببینمتون خوب نمیذاشتی بردیا جون به خوابه دخمل منم عادت داره بعدازظهر ها بخوابه اونروز به زور بیدار نگهش داشتم چون اگه میخوابید محال بود پاشه[ماچ] عکسها هم قشنگ بود مثل همیشه

سوری مامان عسل

سلاممرجان جون. راستش من متوجه شدم نیومدی چون اس ام اس نزدی البته جایت رو سبز کردیم خوب بود مراسم راستی من لوح خودم رو گرفتم اما رتبه وبلاگ در آن ثبت نشده خیلی دلم میخواست بدونم چندم شدیم اما نشد. بهت تبریک می گم البته عسل هم در راه که داشتیم می رفتیم آنفی تئائر یکساعتی خوابید اما با دیدن زمین بازی کوچولوی اونجا خواب از سرش پرید ببوس گل پسری رو

مامان زهرا

سلام مرجان جون[بغل] همیشه به مهمانی و شادی و تفریح...[ماچ] خداروشکر که بهتون خوش گذشت و جبران نرفتن به جشن شد... عروستون هم مبارک باشه...[هورا] بردیا ماشاالله خودش خوشگله ، خوشگل پسند هم هست.[بغل] ببوسش از طرف من[بغل][ماچ][خداحافظ]

هاله مامان ارشیا

همیشه به خوشی و دور هم بودن عزیزم . تبریک ما رو هم برای برنده شدنتون بپذیرید[بغل]وااای کلی از جا ممه ای خندیدم[خنده] حالا اون شعر رو برای یکتا خوند یا نه؟[قهقهه]

عموپورنگ

سلام وبلاگ شما هم در کودکانه آپدیت شد