هفته نامه 31-89

سلام

الان شما با یک وروجک و مامان سرماخورده طرف هستید  با این تفاوت که جناب کسی رو دارن که صبح به صبح با یه لیوان آب پرتقال بالای سرش منتظر بایسته اما مامان بنده خدا نه

بگذریم از غرغر و ناله

چهارشنبه شب سه تایی به همراه سورنا کوچولو و مامان و باباش رفتیم خانه کودک پارک ساعی . جاتون خالی کلاْ ۵ تا بچه اونجا نبود و اسباب بازیها اختصاصی در اختیار دو تا وروجکها بود . سورنا کوچولو اینقدر ذوق کرده بود که نگو . با این که می ترسید اما دست رد به هیچ اسباب بازی نمی زد و همه رو سوار می شد.

 
 

پنج شنبه شب هم خونه مامانی بودیم و بساط کباب و حیاط و ورورجک بازی تا نصفه شب و ... براه بود . جالب اینجاست که سورنا طبق اعتراف همه به شدت عاشق پسرخاله وروجک شده و هرکاری اون انجام میده تکرار می کنه . خیلی فارسی نمی تونه صحبت کنه و فقط وقتی بردیا گریه می کنه با یه لهجه شیرینی میگه : چی شد؟ دقیقاْ مثل آدم آهنی

قرار بود از اول آبان پسر کوچولو تو کلاس زبان مهدشون شرکت کنه . دیشب تا وقتی خوابش برد یه ریز می گفت : من کلاس زبان نمی رم . صبح هم که بیدار شد همین جمله رو تکرار می کرد و هرچی براش توضیح دادم : داری بزرگ میشی باید کلاسهای مختلف بری چیزهای جدید یاد بگیری و .... فایده نداشت که نداشت آخر سر هم فرمودند : اصلاْ من می خوام هیچکاره بشم  منم که دیدم کار داره بیخ پیدا می کنه بی خیال شدم . صبح دوباره از وسط پله ها برگشت و اومد پایین که بریم به زهرا جون بگو من کلاس نمی رم منم دست از پا درازتر رفتم پیش مدیر مهد که زهرا جون بردیا اگر دوست داشت بره کلاس زبان و اگر نداشت نره . جناب هم که خیالش راحت شد راهش رو گرفت و رفت بالا و از اون بالا فرمود : خوشحالم که اومدم مهدکودک

به شدت عاشق رزم چاقوی سریال قهوه تلخ شده و کلی برامون ادا در میاره

صورت بابا افشین جوش زده بود بهم گقت که فشارش بدم . همین موقع وروجکم اومد و گفت : صورت من جوش نزده ؟ من : نه عزیزم تو کوچولویی بزرگ که شدی صورتت جوش می زنه وروچک خان فرمودند : بعد کی فشارش میده ؟ منهم کم نیاوردم و گفتم : خودم عزیزم . ایشون زرنگ تر از بنده جواب دادند : تو نه مامان وانیا  گفتم : وانیا مامان کیه مگه ؟ جناب خیلی حق به جانب فرمودند : خب مامان بچه ام دیگه

جمعه صبح قرار بود با بابا افشین بره اتوبوس سواری (تفریحات مورد علاقه بچه های ما رو) ساعت نه و چهل دقیقه رقت باباش رو بیدار کنه بابا افشین هم گفت : ساعت ۱۰ بیدار میشم . مشغول تلفن صحبت کردن بودم که دیدم یک عدد وروچک با یک شمشیر پلاستیکی سوار مبل شد به چه منظور؟ به منظور انتقال عقربه بزرگ ساعت از روی ۸ به ۱۲

هفته پیش یکشنبه مهمون خاله ساحل بود و مهد رو تعطیل کرده بود . موقع برگشت سر راه یه سر رفتیم پارک . تازگیها یاد گرفته تو جاهای عمومی با بچه های همسن و سال خودش دوست میشه اسمشون رو می پرسه و باهاشون همبازی میشه و تا اخر شب هم قصه دوست جدیدش رو با خوشحالی خاصی برام تعریف می کنه . دوست اونروزش علیرضا بود و پسرکم دلخور از این بود که دوستش بدون خداحافظی سوار موتور باباش شده و رفته بود

یه شب موقع خواب ازم پرسید: طبیبم رو می خوام یعنی چ؟ منهم گفتم: یعنی یه کسی بیاد که حالش رو خوب کنه

پسرکم : یعنی آقای دکتر

من: مثلاً

پسرکم : خب بعد شب کجا بمونه

من : همونجا می مونه

پسرکم : اینجا که جا نیست تو که اینجا می خوابی افشین اونجا منم اونجا دیگه دکتر کجا بخوابه؟ (از یک مصرع شعر چه پروژه ای درست شد)

/ 3 نظر / 45 بازدید
لیلا مامان هستی

ای وای داماد قندی سرما خورده ایشاله خوب بشی عزیزم [بغل] داماد قندی خداروشکر که تو مهد میری حالا کلاس زبان ولش کن هستی مهد هم نرفته راستی بلاخره چیکاره میخوای بشین [بغل][ماچ][چشمک]