بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

هفته نامه 9

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ، آخر هفته خوب بود ؟ یا برای شما هم مثل برق گذشت ؟ ناراحت نباشید بابا جون عوضش ۳ روز دیگه که بشه ۴ روز تعطیلین و کنار وروجکها حسابی کیف می کنین و ...

و اما اصل مطلب اینکه :

بازم یه حموم دیگه : شنبه گذشته ، عصر که از اداره رفتم خونه یه سی دی برای پسر کوچولو گذاشتم و رفتم دوش بگیرم . دیدم شامپوم تموم شده قوطی خالی رو انداختم پشت در حموم و یه پرش رو جاش گذاشتم و .. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم صدای گریه بردیا بلند شد ، در رو باز کردم دیدم آقا فضولی فرمودن قوطی خالی رو برداشتن و ته مونده اش رو خالی کردن رو سرشون که موهاشونو بشورن و بقیه اش رو که دیگه خودتون می تونید حدس بزنید ، خلاصه تندی کشیدمش تو حموم لباسهاشو در آوردم و گرفتمش زیر دوش .

پلنگ صورتی : یه روز که داشتم از سر کار برمی گشتم خونه ( بردیا خونه مامانی بود و باید می رفتم اونجا ) رفتم اسباب بازی فروشی سر کوچه که برای وروجکم یه تاکسی بخرم ، چون چند وقتیه عشق تاکسی شده ، وارد مغازه شدم دیدم کلی عروسک پلنگ صورتی اونجا چیده شده ، منم که بچه ذلیل دیدم حالا که بچه ام پلنگ صورتی دوست داره یکی براش بخرم ، خلاصه اگر بدونین وقتی اومدم خونه چه ذوقی کرده بود همش می گفت : بردیا پسر خوبی بوده پلنگ صورتی اومده خونه اش (قربون این فرشته های کوچولو که از چیزهای به این کوچیکی اینقدر ذوق می کنن)

آموزش انگلیسی : چند وقتیه که خاله ساحل داره به وروجکم آموزش زبان انگلیسی میده می دونین چی یاد گرفته : Cat ,Dog ,eyes,nose,finger,hand,foot,orange,apple,banana,mother,father,picture,Car,Police car

تلویزیون : یه روز که داشت طبق معمول کارتون می دید بهش گفتم : برو تلویزیونو بگیر ببین موقع نماز شده یهو دیدم رفته دوتا دستهاشو گذاشته این طرف و اون طرف تلویزیون و به اصطلاح بغلش کرده و میگه : دیدی تلویزیونو گرفته

حدیث جون اومد : دوشنبه گذشته ، بالاخره امتحانات این ترم حدیث جون جون ، عشق اول و آخر وروجکم ، تموم شد و برای مدت ۲۰ روز از تبریز اومد . خلاصه دیگه نمی شه وروجکم رو خونه مامانی پیدا کرد از صبح تا غروب میره پیش حدیث جون و اونهم کلی عکسهای خوشگل ازش میگیره ببینین:

جالب اینجاست که همیشه منتظر می مونه تا حدیث بیاد و براش لاک بزنه ، پنج شنبه ای بهش می گم خب به حدیث بگو برای منم لاک بزنه می دونین چی میگه ؟ میگه : نه تو پسری به حق چیزهای ندیده و نشنیده 

سرزمین عجایب : چهارشنبه شب ، توی یه شب بارونی ، وروجکم رو بردیم سرزمین عجایب ، کلی بهش خوش گذشت و هر چی اسباب بازی میشد سوار شد ، خوبیش این بود که چون آخر هفته نبود خلوت بود ، موقع برگشت آدمک یا به قول خودش آقای اسباب بازی رو دید ، از یه طرف هم ازش می ترسید از طرف دیگه هم دلش نمیومد ولش کنه و دنبالش راه افتاده بود تا اینکه آقای اسباب بازی اومد باهاش دست داد ، سرش رو بوسید و بغلش کرد پسر کوچولوی منم دیگه باهاش شد پسرخاله

موقع برگشتن هم یه راست رفت تو مغازه اسباب بازی فروشی و یه قطار نشون میده هی مثل طوطی پشت سر هم می گه : دوست داری اینو برات بخرم . منم که دیدم کوتاه نمیاد گفتم باشه بخر . خانوم فروشنده آورد تست کرد و تحویل داد که یهو چشمم به پازل ماشنها افتاد و از اونجائیکه وروجکم بدجور عاشق این ماشینهاست و تک تکشون رو به اسم می شناسه و به اصرار بابا افشین یکی براش خریدیم و بعدش متوجه شدیم خانوم فروشنده ماتر به قول بردیا گنده داره خلاصه اینکه تصمیم به این شد که قطار رو پس بدیم ماتر بگیریم  اونهم کلی با ذوق یه پسر کوچولوی شیرین زبون جالب اینجاست وقتی برگشته خونه میگه : پس قطار کو ؟

گوجه فرنگ : تازگیها عادت کرده میره رو تختمون می پره منم صدا می کنه براش شعر بخونم ( من میگم : ناز دارم اون میگه نَستدَه بخون ) و قربون صدقه اش برم . دیروز که دیگه خسته شده بودم بهش گفتم بیا پایین دیگه وروجک بازی در نیار . که دیدم از خنده غش کرد حالا هربار صدام می کنه میگه : بیا بگو گوجه فرنگ در نیار

یه کلک کوچولو : از اونجائیکه بردیا به سختی شیر می خوره تازه اونهم فقط با کاکائو . منهم برای اینکه یه گول کوچولو سرش بمالم شیر رو با شکر شیرین می کنم و یه کمی چای میریزم توش تا رنگش تیره بشه و وروجکم فکر نه شیر کاکائو می خوره

بردیا خوشگله : پنج شنبه شب که تو ماشین نشسته بودیم بریم خونه مامانی نور چراغ عقب ماشین جلویی خورده بود تو صورتمون و قرمز شده بودیم بردیا گفت : افشین قرمز شده ، مرجانم قرمز شده . منم گفتم : بردیا هم قرمز شده گفت : نه نه بردیا خوشگله

  
نویسنده : مرجان (مامان بردیا) ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها :