بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

هفته نامه 8
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ، ۱۳۰۰ تا سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟

اگر می خواین از شیرین ترین وروجک دنیا بشنوین بسیار بسیار خوش آمدین  

سی ماهگی : چهارشنبه گذشته سی امین ماهگرد تولد عسل ترین یکی یکدونه دنیا بود . فرصت مناسبیه تا برای چند هزارمین بار بهش بگم که هممون عاشقانه دوستش داریم ، براش بهترینها رو آرزو می کنیم و برای رسیدن به آرزوهاش از تمام وجودمون مایه میگذاریم .

تولد سورنای کوچولو : مامانی بردیا زخمت کشیدن و شنبه گذشته یه تولد خوشگل برای این تنها پسرخاله دور از وطن گرفتن . امیدوارم این پهلوون کوچولو که قطعاً شیرین ترین سرمایه مامان و باباشه به همه آرزوهای خوشگل و شیرینش برسه

کیک تولد سورنا گلی (وانیا توپولی در حال ناخنک زدن)

میز شام (دست مامانی جون درد نکنه)

اینم خوش تیپ ترین پسرخاله در حال بادکنک باد کردن

واکسن آنفلوانزا : همون شنبه هفته پیش که شب یلدا بود و تولد سورنا گلی ، وروجکم وقت دکتر داشت و بالاخره موفق شد که واکسن آنفلوانزا بزنه . البته نکته مهم اینجاست که اصلاً اصلاً اصلاً حتی صداش در نیومد و حسابی تعجب همه از جمله آقای دکتر رو برانگیخت طوریکه ایشون ویزیتشون بعلاوه یک بادکنک و بیسکویت ویزیتشون رو هم جایزه دادن به وروجکم (البته ۲۰۰۰۰ تومان هزینه تلقیح واکسن رو دریافت نمودند ها اشتباه نشه )

لجبازی : پسر کوچولوی من چند وقته حسابی لجباز شده انگار فهمیده اگه گریه کنه اموراتش سریعتر پیش میره ، هر وقت با مخالفت مواجه میشه صورتش رو جمع می کنه و الکی صدای گریه در میاره

شیرین زبون مامان : تازگیها یاد گرفته هر چی بهش میگم میگه : حالا بذار اینکار رو بکنم ، حالا بذار کارتونم رو ببینم ، یه دقه (دقیقاً یه دقه)بذار بازی کنم .

عسلک با دقت : چند روز پیش از سر کار که برگشتم خونه ، یادم رفت کفشم رو ببرم داخل . یکساعت که گذشت بردیا اومد و گفت : کفشتو چرا نیاوردی تو ؟ برو کفشتو بیار تو . ببینید تا کجا حواسش هست

بازی یه کمی ترسناک : معمولاً وقتی میرم حموم به بردیا میگم بره بشینه کارتونش رو ببینه ، هر چند لحظه یه بار هم صداش می کردم ببینم چیکار می کنه . چند روز پیش که رفتم دوش بگیرم هر چی صداش کردم جواب نداد ، شیر آب رو بستم و با صدای بلند داد زدم بازهم جوابی نیومد ، یهو یادم افتاد که قبل از اینکه برم حموم یادم رفته در خونه رو قفل کنم دیگه رسما داشتم سکته می کردم گفتم حتماً در رو وا کرده رفته بیرون نفهمیدم چطوری کارم رو تموم کردم حوله پوشیدو و بدو بدو اومدم بیرون دیدم رو مبل نشسته زل زده به تلویزیون و اصلا نمی شنوه صدامو

خونه و زندگی : یه روز بردیا حسابی خونه رو بهم ریخته بود و اسباب بازیهاش همه جا ولو بود ، منم برگشتم بهش گفتم : ببین خونه و زندگی رو چیکار کردی؟ که یهو وروجکم قش کرد از شدت خنده ، نمی دونم کدوم قسمتش براش خنده دار بود ، اما الان هر بار که می خواد سر به سرم بذاره یه چیز میندازه وسط هال و میگه : ببین خونه زندگی رو ریخت و پاش کرد . تو تلویزیون هم هر کی این اصطلاح رو بکار می بره بردیا میگه : مثل مرجان میگه خونه زندگی

دستکش رنگ : دیشب بردیا رفت و یه کیسه فریزر دستش کرده و بهم میگه بیا موهاتو رنگ کنم منو میگی گفتم : اینو دیگه از کی یاد گرفتی؟ بعدشم یه کیسه زباله پیدا کرده میگه : دستکش رنگ گنده (کلاً شرح وظایف کیسه زباله رو تغییر داد)