بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

هفته نامه 1
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

سلام

جونم براتون از اتفاقات این هفته بگه که :

۱- بردیا به شدت دچار تناقض لهجه شده به طوریکه دگمه را دقمه و آشغال را آشگال تلفظ می کنه

- سه شنبه هفته پیش وقت دکتر داشت ، ماشالله این آقای دکتر اونقدر اسباب بازی تو اتاقش چیده که وروجکم هر بار حوصله اش سر میره یا اسباب بازی جدید می خواد میگه بریم پیش آقای دکتر . تازه هر بار باید من و بابا افشین با هم ببریمش تا یکی مطیع اوامر ایشون باشه و انواع و اقسام اسباب بازیها رو در اختیارش قرار بده ، یکی ببینه فکر می کنه این بچه تو عمرش اصلا اسباب بازی ندیده ، اون یکی هم به حرف آقای دکتر گوش بده . خلاصه اینکه خیلی به دکتر اصرار کردم که یه شربت اشتها آور بده اما اون گفت با توجه به اینکه تو ماه گذشته نیم کیلو اضافه وزن داشته لزومی نداره خیلی تحریکش کنیم حالا دیگه خبر نداره ما با توسل به چه فنونی بهش غذا می خورانیم . البته تو این دو روز آخر هفته باز مصر شدم که اینبار رفتم پیش آقای دکتر حتما ازش بخوام نسخه شربت اشتها آور رو بنویسه

۳- چند وقتی هست که بردیا کارهای خطرناک می کنه و حسابی آدم رو می ترسونه مثلا : یه روز توی سبد پشت موتور سه چرخه اش ایستاده بود و با فشار پاهاش راه می بردش که تو آشپزخونه سر خورد و افتاد خدا رحم کرد که چونه اش نخورد به تیزی لبه گاز یا اینکه با موتورش میره رو مبل و همونطوری میخواد بیاد پایین که کله پا میشه ... خلاصه داره میشه یه پسر واقعی

۴- یه روز بهش گفتم فیل (منظورش همون پاپ کورن)می خوری گفت آره گفتم : آره؟ گفت : نمی خوری بعدش خودش گفت : بالاخره چی ؟

۵- چند روز پیش موقع بازی زد تو صورتم منم رومو کردم اونور که مثلا باهاش قهرم گفت : مرجان دیگه دوست نیستی ؟ گفتم : نه گفت : منو ببخش

۶- پنج شنبه صبح هر کاری کردم صبحونه نمی خورد منم رفتم مانتو پوشیدم گفتم : حالا که اینطوره من میرم خونه وانیا تو بمون خونه نزدیک ظهر که بود نمی دونم چی بهش گفتم رفت مانتومو آورد و انداخت رو تنش گفت : حالا که اینطوره من میرم خونه وانیا

۷- دیروز بهم پیله کرده بود که بریم خونه عمه ساناز منم گفتم : مامانی خونه عمع ساناز دوره عید میریم . گفت: خونه عمه ساناز عیده ؟ خونه مامانی هیچی نیست؟

۸- حدیث جون ، همسایه مامانی بردیا ، از تبریز اومده جاتون خالی پنج شنبه که رفتیم خونه مامانی بردیا رفت پیش حدیث تا ۱۱ شب که می خواستیم بریم خونه اومد لبس تنش کرد و رفت تو ماشین همه فکر کردن بردیا قهر کرده اما بچه ام بدجور عاشق شده به قول مامانی فکر کنم مجبوریم یه حلقه طلایی ببریم

  ۹- چند وقته که بردیا از آرایشگاه فراری شده چند بار حتی داخل آرایشگاه هم رفتیم اما اونقدر گریه کرد که مجبور شدیم بیایم بیرون ، نمی دونم شاید چون همیشه با مامانی میرفته ، خلاصه پنج شنبه که باباجون می خواست بره آرایشگاه من و وروجک هم باهاش رفتیم نشون به اون نشون که ۲ ساعت اونجا نشستیم بردیا هر کار دلش خواست کرد و هر آتیشی خواست سوزوند آخر سر هم گفت : از آقا ترسیدی و حاضر نشد رو صندلی بشینه جالب اینجاست که وقتی وارد شدیم آقا به من و بابا جون گفت : چای میل دارین که ما هر دو رد کردیم ولی وروجکم گفت : آقا بردیا چایی می خوره . بعدش آقای آرایشگر ازش پرسید : زن و بچه داری ؟ سرش رو تکون داد و گفت : ۲ تا بچه داری

 

ببخشید که کمی طولانی شد راستش من خودم هم از پستهای طولانی خیلی خوشم نمیاد اما اینها رو یادگاری برای وروجکم نوشتم تا وقتی بزرگ شد بدونه چه شیرین کاریهایی داشته

 

وروجکم در حال خواب آسمانی

  بعداً ن : بردیا جدیداً به شدت علاقمند فیلم نامزدی و عروسیمون شده ، هر روز حتماً باید براش فیلم افشین می رقصه رو بگذاریم ، اسم تک تک افرادی رو که می شناسه با ذوق تمام طوری که انگار اولین بار که اونو می بینه بگه و بعد هم سراغ ابکر جون (بابای بابا افشین) رو می گیره که بگو بیاد برقصه