بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

خرده خاطرات
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

اول از همه خاله شیوا ، مامان صهبا جون ، برای دختر گلش وبلاگ درست کرده . لطفاً برید بهش سر بزنین تا هم شما و هم اون یه دوست جدید و ناناز و ملوس پیدا کنید هم مامان شیواش به کمی از این تنبلی در بیاد و زود به زود آپ کنه

تو مدت مرخصی من و وروجکم خیلی بهم وابسته تر شدیم ، دیشب که داشت می خوابید بغلش کردم کلی ماچش کردم و بهش گفتم که دلم حسابی براش تنگ میشه . عصر هم ساعت ۴:۱۵ نمی دونم چطوری خودم میرسونم خونه تا پیش یکی یکدونه ام باشم  Valentine . بگذریم یه سری اتفاقات این چند وقت افتاد که فرصت نشد بنویسم امروز اینکار رو انجام میدم تا یادگاری براش بمونه

 

۱- تعطیلات عید فطر عمه ساناز و سپیده ، دختر خاله بابا افشین ، اومدن خونه مون . وروجکم کلی باهاشون کیف کرد به خصوص اینکه عمه ساناز (به قول بردیا عمه سانوز) یه ۲۰۶ گنده براش اورده بود

۲- وقتی خواستیم بریم شمال ، ساعت ۵ صبح راه افتادیم ساعت حدود ۸:۳۰ جلوی یه پارک تو منجیل نگه داشتیم که بریم صبحانه بخوریم . بردیا تا وسائل ورزشی تو پارک رو دید بدو بدو رفت بازی . منم دنبالش دیدم نه دیگه کوتاه نمیاد بغلش کردم که ببرم بهش صبحونه بدم یهو زانوم پیچ خورد و هرکار کردم تعادلم رو حفظ کنم نشد که نشد نتیجه اینکه اول بچه ام مثل قورباغه نقش زمین شدم بعدشم من افتادم روش بعدشم از شدت درد زانو توان بلند شدن نداشتم باور می کنید هنوز که هنوزه درد زانوم خوب نشده .

۳- شب اول که رسیدیم خونه باباجون حدود ساعت ۴ صبح یه گربه تو حیاط شروع کرد به جیغ و داد ، بردیا هم از خواب پرید گریه گریه که من و بغل کن راه ببر ، حالا من با اون پای چلاق که تو بند قبل توضیح دادم التماس می کنم که تو رو خدا بگیر بخواب آخرش حرفش رو به کرسی نشوند مجبور شدم یه مدتی راه ببرمش تا خوابش بگیره بعدشم تا ساعت ۶ نشستم رو مبل آخر سر هم دیدم هر کار می کنم راضی نمیشه تو هال خوابیدیم . مشکل اینجاست که از اون موقع دیگه تو اتاق تاریک نمیره و وقتی هو همراهش میرم ۱۰۰۰ بار می پرسه گربه گنده نمیاد؟ همه درها بسته است؟

۴- یه روز با عمه ها ، شوهر عمه ها ، ابکر جون و آذر جون رفتیم ییلاق ، با اینکه هوا کمی سرد بود اما خیلی خوش گذشت فقط تو اون سرما که هیچکس جرات اینکه از جاش تکون بخوره نداشت ، بردیا نه گذاشت نه برداشت پی پی کرد ، حالا دیگه فکر کنید با چه مکافاتی پتو پیچیدیمش بردیم دستشویی شستیم دوباره پتو پیچیدیم اوردیمش تو اتاق و .... فکر کنم بچه ام خیلی احساس راحتی بهش دست داده بود

۵- چند وقتی هست که بردیا شبها خواب می بینه چندتاش اینها بودن : یه روز ۴ صبح از خواب پرید که اتوبوس نارنجی بده منم اوتوبوسها رو نشونش دادم این قرمزه این زرده این آبیه تو اتوبوس نارنجی نداری خلاصه کلی جیغ و داد کرد تا وقتی خوب خواب از سرش پرید گفت : بردیا اتوبوس نارنجی نداره و دوباره چشمهاشو بست . دومیش این بود که ساعت ۶ صبح منو صدا کرد و گفت : کالسکه رو عقب عقب بردی بردیا افتاد؟ آخریش هم صبح پنج شنبه بود که اومد بالا سرم گفت : مرجان پیش آقا گریه کرد (دستهاشو گرفت جلوی صورتش)بردیا پای مرجان رو گرفت .

۶- وقتی از شمال برگشتیم برای اولین بار فیلم عروسیمون رو براش گذاشتم باورم نمی شد با چه ذوقی اسم همه رو می گفت و تعجبش از این بود که چرا بردیا نیومده؟ آخر سر هم پسر عمه اش رو که اون موقع تقریبا یکساله بود دید و حالا اصرار داره که اون بردیاست .بعدشم میره ارگش رو میاره ادای خواننده رو در میاره

۷- قبلا گفتم که چند وقت خاله ساحل جون مراقب بردیاست ، بچه ام اونقدر عاقل و داناست که جلوی خاله اش پی پی نمی کنه صبر می کنه تا میرم خونه خاله ساحل از در میره بیرون میره کارش رو انجام میده واقعا این بچه ها چه دنیایی دارن

۸- هفته پیش چند دست لباس پاییزی براش خریدم جالب اینجاست که قبلا اصلا متوجه این مسائل نمیشد اما وقتی رفتم خونه مامانی تندی اومد جلوی در و نایلونهای لباسها رو ازم گرفت و به هر کس که می شناخت نشون داد حتی خونه همسایه های مامانم هم برد تمام مدت هم نایلونها رو دوشش کفش هم پاش بود .

۹- روش جدید غذا خوردن بردیا اینه که : صندلی میذاره جلوی ظرفشویی آب بازی می کنه عوضش غذاش رو تمام و کامل می خوره اما خدا بداد روزی برسه که آب قطع بشه یا اینکه خونه کسی بریم که صندلی نداشته باشه اون وقت چیکار باید بکنم؟

در پایان هم کلی عذر خواهی به خاطر طولانی شدن این پست خجالت