بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

ما بازهم برگشتیم
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

یـــــــــــــــوهـــــــــــــــــــو ما اومدیم

اول از همه دیروز ۲۸امین ماه تولد پسر کوچولوم بود و حسابی مبارک . انشالله روزی ۲۸۰۰ ماهگیشو جشن بگیره

همگی خوبین ؟ کنار شوالیه های کوچولوتون کیف می کنین ؟ ما که دلمون برای همتون حسابی تنگیده بود یعنی اصلاً مورچه شده بود .

از مامانی بگم : شکر خدا به خیر گذشت و الان دوران نقاهتش رو می گذرونه  و با اینکه خودش ۱۰۰۰ برابر بیشتر از من ناراحته اما هنوز نمی تونه وروجکم رو نگه داره و به دلیل اینکه ایشون به همراه بابایی به شدت مخالف مهد گذاشتن پسر کوچولوی منند به همین خاطر یه مدتی خاله ساحل جون زحمت می کشه پیش بردیا می مونه تا ببینیم خدا چی می خواد

اما جدای این دلتنگیها کنار وروجکم کلی صفا کردیم و روزهای خوب رو با هم تبدیل به خاطره کردیم . خداییش مامانایی که شاغل نیستن چه کیفی می کنن کنار این فرشته های کوچولو . من که دیشب ۱۰۰۰ بغلش کردم بوسیدم و گفتم فردا دلم برات حسابی تنگ میشه اونم می گفت : مرجان نرو سر کار

خیلی حرف برای گفتن دارم اما ترجیح می دم به مرور براتون تعریف کنم .فعلا چند تا عکس ببینیم ؟

 
بالاخره بعد از ۶-۷ ماه که از عید گذشته یه فرصتی پیش اومد تا بریم شمال پیش مامان جون و بابا جون بردیا (مامان و بابای بابا افشین)وروجکم با آذر جون و ابکر (یعنی همون اکبر)جون گفتناش دلشون رو حسابی برده بود . خیلی بهمون خوش گذشت به خصوص اینکه تو این دو -دو و نیم سال که عسلکم کوچیک بود خیلی مسافرت و گردش نرفته بودیم اینبار دیگه ۳ تایی حسابی کیف کردیم
به محض اینکه رسیدیم عمه ساناز ، از اونجایی که آرایشگره، وروجکم رو به این ریخت در آورد (اونهم که از خدا خواسته ):
 
 
اینم دو تا عکس خیلی خوشگل از شهر زیبای ماسوله و یه جاده ییلاقی بهشتی
 
 
 
سوغاتی بردیا از دیار مادرجون و بابا جون (پشت میکروفون یه سپیده سپیده ای می خونه که بیا و ببین )
 
پ.ن : هر وقت بردیا بستنی می خوره (که البته تعدادش کم هم نیست)،به سر و صورتش میماله منهم میگم : قیافه اشو . چند روز پیش که بازهم بستنی به سر و صورتش مالیده بود خودش می گفت : فیاقه اشو
پ.ن ۲ : از عوارض خونه موندن با وروجک اینکه ایشون عادت کردن شب ساعت ۱ نیمه شب بیهوش میشن صبح هم ۱۱:۳۰ - ۱۲ بیدار میشن حالا حساب کنین دیشب با چه مکافاتی ساعت ۱۲:۳۰ خوابید .
پ.ن ۳ : ایشون هم ایلیا گلی برنده خوش شانس مسابقه خواب آسمانی ماچ(شرمنده با تأخیر)

پ.ن ۴ : با عرض پوزش و با توجه به اینکه فکر کنم ۲-۳ پستی از همتون عقب افتادم سعی می کنم در اسرع وقت حتما حتما و با کمال میل بهتون سر بزنم تا هم دلمون از دیدنتون وا شه هم از شیرینکاریهای جدید دنیای وروجکها خبردار شیم

بعداً ن : وای که چقدر این پسر کوچولوی باهوش من عاقل و داناست ، الان خاله ساحل بهم زنگ زد گفت : بردیا ساعت ۱۱ از خواب بیدار شد و گفت : مرجان رفته سر کار خاله ساحل بیاد