بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

تعطیلات آخر هفته
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws

 بازم سلام

تعطیلات این هفته خیلی به سختی گذشت چون اولاْ : وروجکم به شدت اعتصاب غذا کرد و با هزار ادا و اطوار میشه بهش غذا خوروند دوماْ اینکه به شدت با وانیا توپولی ناسازگار شده و بساطی داریم باهاشون .

پنج شنبه صبح بردیا گیر که بریم خونه وانیا خونه وانیا هر کار کردم حواسش رو پرت کنم نشد که نشد آخر سر طبق معمول بنده مجبور به تسلیم شدم رفتم مانتو تنم کنم آقا اومد به خودش تیس تیس بزنه زد تو چشمش حالا بهش میگم بیا بریم حموم بعدش بریم خونه وانیا اما مرغ وروجک یه پا داره خلاصه چشمش رو شستشو دادم و همونطور ملتهب رفتیم خونه وانیا . سر راه دو تا بستنی و یه بسته کیک کوچول کوچول خریدیم و رفتیم .خاله مژگان که چشم وروجکم رو دید کلی خواهش و تمنا کرد ازش که ببرتش حموم بالاخره آقا رضایت فرمودن و خونه وانیا خانوم حمام کردن اما چشمتون روز بد نبینه اینقدر به هم پریدن و لنگ و پاچه هم رو کندن که نیم ساعت نشده مجبور شدیم برگردیم خونه مون .

عصر هم برای اینکه رضایت بده و غذا بخوره بهش گفتم اگه پلوتو بخوری با بابا افشین میریم برات کیف خوشگل می خریم که دیگه این شد پروژه غروب پنج شنبه مون . نصف شهر رو دنبال کیف گشتیم براش ، تو هر کوجه و خیابونی که می پیچیدیم می گفت کیف کوچول کوچول از این وره ؟ بعدشم که اصلا کیفهای کوچول کوچول رو قبول نداشت و چشمش دنبال کیفهای گنده بود اونهم از نوع مرد عنکبوتی

خلاصه شب به اصرار و SMS های فراوان بابا جون و خاله ساحل رفتیم خونه مامانی و باز خوردیم به وانیا توپولی و جیغ و داد و هل دادن و ... تازه خاله مژگان ما رو جمعه افطار دعوت کرد خونه شون حالا دیگه فردا رو چیکار کنیم با خداست

جمعه عصر هم به همون دلیل بالا ساعت ۷:۳۰ راه افتادیم بریم خونه خاله مژگان ، وروجکم اونجا رضایت داد و یه کم آش رشته و یه کتلت خورد ، اما از آتیش سوزوندن هر چی بگم کم گفتم بسکه وانیا توپولی رو هل داده بود و اونهم گریه و جیغ و داد راه انداخته بود بچه دیگه می ترسید طرف وروچکم بیاد آخر شب با یک گاز سفت و محکم از دست بردیا یه انتقام جانانه ازش گرفت و هر چی مامان و باباش دعواش می کردن اون می خندید حتماً بسکه دلش خنک شده بود .

دیگه تصمیمم در مهد کود گذاشتنش جدی شد ساید اونجا یه کمی یاد بگیره با دیگران بازی کنه . قلدر خان رفته بود تو اتاق وانیا با اسباب بازیهاش بازی می کرد اما خودش رو راه نمی داد

پ.ن ۱: در مورد تحقیقات مهد کودکی بگم که چند جا رفتیم باهم که البته همه در یک سطح بودن . ولی یکی دو نفر پیدا کردم که بچه هاشون تو همون مهدکودک دومی بودن و خیلی راضی بودن حالا قرار شده با مدیرش صحبت کنم آزمایشی یک هفته بریم ببینیم آقا خوششون میاد انشالله

پ.ن ۲:ساختمون اداره مون روبروی شهرونده ، پنج شنبه عصر می خواستیم بریم شهروند  ساختمون رو نشون بردیا دادم و گفتم ببین اینجا اداره مرجانه . وقتی وارد پارکینگ فروشگاه شدیم هی میگه : ماشین آقا بردیا کجا پارک کنیم ؟ بعدش تو فروشگاه هر کسی میاد جلوش بهش میگه : اینجا اداره مرجانه . موقع برگشتن هم کلی گریه کرده که نریم خونه بریم اداره مرجان

پ.ن ۳: چند شب پیش بابا افشین سر درد گرفته بود و سرش رو با دستمال بسته بود . بردیا هم اصرار که باید سرش رو ببنده . بعدش روبروی باباش نشست و هر کاری اون کرد میمون کوچولوی منم تقلید کرد .