بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

ما برگشتیم
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws

 

سلام به همه دوستهای گلی که تو این مدت دلمون کلی براشون تنگیده بود

راستش من یک هفته کلاس بودم و اونقدر همه چی فشرده بود که اصلا فرصت نداشتیم بهتون سربزنیم . اما می تونین خوشحال باشین که ما باز اومدیم

جونم براتون بگه هفته پیشتر عمه الهام جون با دانیال و (به قول وروجک)آقا سام اومدن پیشمون . وروجکم کلی ذوق کرد هر چی اسباب بازی داشت گذاشت جلوی پسر عمه اش و کلی هم مهمون داری کرد . شب هم همگی رفتیم سرزمین عجایب وروجکم با اینکه از تو صف ایستادن خیلی خوشش نمی اومد و وسط کار پشیمون می شد و می رفت سراغ اسباب بازی دیگه اما کلی کیف کرد به خصوص با اسباب بازیهای مور علاقه اش : موتور ، ماشین و هواپیما . ناگفته نمونه که چشمش دنبال هلی کوپتر هم بود اما به دلیل مشکل صف انصراف داد . حالا یه آلبوم از خوشگذرونی شیطونک مامان ببینین :

 
اینم آقا سام پسر عمه وروجک بردیا
 
 
آخر شب هم وروجک با ذوق تمام خودش رو یه عروسک توپولوها (به قول خودش دیسپی)مهمون کرد و تا صبح از ذوق بغلش کرد و خوابید
 
 
راستی قبلا گفته بودم که سر کوچه مامانی یه اسباب بازی فروشیه ، به خاطر همین جرأت نداریم پیاده از جلوش رد شیم . فکر کنم آقاهه میلیونر شد بسکه هر روز این وروجک رفت و یه تیکه اسباب بازی برداشت و بالاخره پنج شنبه گذشته بعد از کلی گشت و گذار تونست ماشین پلیس مورد علاقه اش رو پیدا کنه تازه بعدش سفارش آمبولانس میده به فروشنده آقای فروشنده هم گفت : چه همه رو بلده . البته این کانیون رو با قلدری تمام برداشت و د برو که رفتیم .
 
 
بعداً نوشت : دیروز، یعنی جمعه بابا افشین صبح زود رفت سر کار منم تصمیم گرفتم روزه تستی بگیرم ببینم هفته آینده روزهای سختی داریم یا آسون که خدا رو شکر دیدم خیلی هم سخت نبود .در هرصورت ، عصر که شد وروجک ویار سیب کوچول کوچول کرد ما هم که از ۳۶۵ روز سال ۳۶۴ روز سیب داریم یک روز نداریم اونهم دیروز بود . خلاصه دوتایی شال و کلاه کردیم و راه افتادیم از ساعت ۶ تا ۷:۱۰ رفتیم و رفتیم تا یه میوه فروشی پیدا کنیم که تعطیل نباشه . اونجا که رسیدیم وروجکم ویار گُ آبی ، هلو و شلیل کرد خلاصه کلی بار زدیم و راه افتادیم عسل مامان حسابی خسته شده بود اما چون بهش گفته بودم نمی تونم بغلت کنم و اگه تاتی کنی فردا برات مداد رنگی می خرم تا در خونه تاتی کنان اومد . رفتیم بالا میوه ها رو شستیم و ۲-۳ تا گاز به سیب کوچول کوچولش زد و هوسش خوابید و بساط نمی خوری نمی خوری شروع شد . اما خدایی یه کیفی داشت پیاده روی با یه وروجکی که از هر چیزی حرف میزد که نگو
یه مشورت مورد نیاز است : قبلا گفته بودیم که قراره مامانی بردیا یه جراحی داشته باشه به همین خاطر وروجک باید یواش یواش زحمتشون رو کم کنن . ما هم بین پرستار و مهد کودک ، با توجه به اینکه وروجک از صبح تا ساعت ۵ توی خونه با یه خانم غریبه حوصله اش سر میره و جایی برای تخلیه انرژیش نداره ، تصمیم گرفتیم مهد رو انتخاب کنیم حالا می خواستم بدونم اولاً به نظر شما تصمیم درستی گرفتیم؟ ثانیاً : برای انتخاب یه مهد خوب چه چیزهایی رو باید در نظر بگیریم؟ لطفاً به من و مهمتر به یکی یکدونه مامان کمک کنین