بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

تعطیلات آخر هفته
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws

چهارشنبه من و وروجک تصمیم گرفتیم به خودمون و البته مامانی مرخصی بدیم و بمونیم خونه ،اما چه موندنی با وجود تمام خوشگذرونیهایی که با هم داشتیم و خیلی هم کیف کردیم یک مشکل بزرگ وجود داشت اونهم اینکه بدون اغراق روزی یک میلیون بار بردیا منو صدا می کرد و می گفت : مرجان جون ، بیا جون یا اینکه مرجان مرجان ، بیا بیا . دیگه آخراش داشتم به صداش آلرژی پیدا می کردم . جالب اینجاست که کار خاصی نداشت وقتی می رفتم پیشش فکر می کرد بهم چی بگه اما از خوشگلهاش هم بگم :

صبحها با هم می رفتیم پیاده روی و خرید ، وروجک یه عینک آفتابی می زد و مدام می گفت آفتاب نره ، هرکس هم از کنارمون رد می شد می گقت : آقا بردیا عینک . کلی هم مردم قربون صدقه اش رفتن

شب جمعه هم با خاله ها ، شوهر خاله ها و وانیا توپولی بازهم رفتیم پارک ، شاممون رو بردیم اونجا خوردیم وروجکها تا دلشون خواست دویدن و کیف کردن و موقع برگشت ۲ تا شون بیهوش شدن (فقط حیف شد که مامانی جون بردیا باهامون نبود)

صبح جمعه هم ۳ نایی رفتیم دربند وروجک مامان کلی کوهنوردی کرد (البته بغل بابا افشین )

پ.ن ۱ : چهارشنبه که موندیم خونه   ، بردیا کلی بیقراری می کرد که مامانیشو ندیده ۲۰ بار زنگ زدیم  تا باهاش صحبت کنه هر بارهم که قطع می کردیم کلی جیغ و داد می کرد آخرش مجبور شدیم ساعت ۹ شب یه سر بهشون بزنیم تا بچه ام دلش وا بشه (حالا چطور باید از شهریور پیش پرستار بمونه نی دونم )

پ.ن ۲ : خبر خوش اینکه خاله ساحل جون قراره یه پسر یا دخترخاله برای وروجکم به دنیا بیاره

بعداْ گذاشت : به علت شدت تنبلی عکس جدید تو این هفته ننداختم و این خوشگله رو که حدیث جون گل و بلبل زحمت کشیده و از عسل مامان اندخته به دلیل بالا بودن تقاضا بعداْ اضافه کردم