بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

تعطیلات آخر هفته

 

وروجک  مامان پنج شنبه صبح ساعت ۷ سوار دوچرخه از اتاقت اومدی بیرون ، هرجی اصرار کردیم که تو رو خدا بگیر بخواب فایده نداشت که نداشت ، ما هم بیدار شدیم . بابا افشین رفت سرکار و من و تو با هم موندیم شما هم مثل همیشه عسل عسل بازی کردی ، صبحونه و آب میوه و موزتو خوردی و ساعت ۹ خوابیدی تا ۱۱ . نتیجه اینکه به از ناهار خوابت نمی اومد . ما هم صبر کردیم تا ساعت ۴:۳۰ عصر که جنابعالی بیهوش شدی اونم تا ساعت ۷ شب . به خاطر همین با اینکه از صبح بهت قول داده بودیم ، پارک رفتنون به تعویق افتاد . اونم تا ساعت ۱۱ شب . که اینبار همه باهم رفتیم پارک ساعی . تازه خاله شیوا و صهبا کوچولو هم اومده بودند . چون دیر وقت بود سک ساعتی بازی کردین و برگشتیم . البته وانیا کوچولو که بدجور عاشق من شده بود خیلی زود روی شونه من خوابش برد . تو هم مثل یک فرشته تو ماشین تو بغلم خوابیدی

 

راستی تا یادم نرفته بگم که دقیقاً یکماه  تا دومین سالگرد تولد خوشگــل ترین ، خوش تیــــــــــپ ترین و خوش اخــــــــــــلاق ترین و باهوشـــــــــــــــترین شیــــــــــــرین زبون دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا مونده . به نظر شما چی براش کادو بخریم ؟  من که می گم یه موتور شارژی بخریم چون وروجک مامان عجیب عاشق موتوره

  

        

  
نویسنده : مرجان (مامان بردیا) ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :