بردیا شیطونک مامان و بابا

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی

هفته نامه 11

 

هنرمند کوچک : چند روز پیش وروجکم داشت آهنگ می زد : دیس دَ دیس دَ ... بعدش بهم میگه : خوب برات می خونم ؟

جوراب بردیا : هفته پیش چند جفت جوراب برای خودم خریدم که کنار قوزک پا از این گل و بلبلهای فانتزی داشت اولاً وقتی دیدش گفت : مال بردیا کو ؟ اینها همش مال بردیاست ؟ بعدش کنار یکی پروانه بود که از شاخکهاش می ترسید حالا هر بار می بینه بهم می گه : پروانه که ترس نداره ؟

شهروند : پنج شنبه هفته گذشته آخر شب رفتیم شهروند آرژانتین . عسلک مامان سوار یکی از چرخها شد و با بابا افشین همراهی می کرد منم تو فروشگاه می گشتم . جالب اینجاست که اونقدر با صدای بلند آواز می خوند اونهم فکر کنم به زبون ارمنی که هربار گمشون می کردم از صدای اون ردش رو پیدا می کردم . بهش می گم : آخه اینهمه بچه اینجاست هیچکدومشون این موقع شب آواز می خونن که تو می خونی ؟

پسر با کلاس : چند روز پیش یه شو می دید که یه خانوم با شلوارک خیلی خیلی کوتاه با یه آقا سوار موتور بودن . بردیا می گه : مرجان بیا خانوم شلوار نپوشیده بهش می گم : اِ اِ بگو بپوشه عیبه می گه : نه نپوشه همینجوری خوبه

تماس با آقای دکتر : چند وقته هر موقع بد غذایی می کنه بهش می گم : الان می رم زنگ می زنم به آقای دکتر بهش می گم غذا نمی خوری . جمعه شب که با ۱۰۰۰ زحمت پیتزا پختم اصلاً لب به غذا نزد بعدشم بهش گفتم که می رم به آقای دکتر زنگ می زنم . گفت: خودم می زنم گوشی رو برداشت و گفت : الو آقای دکتر بردیا شام نخورده . صبر کن صبر کن الان شام می خوره (ولی همچنان نخورد) 

شیرین زبونی : دیشب بابا افشین رو صدا می کرد که بیا بیا اونهم داشت چایی می خورد برگشته بهش می گه : اینقدر چایی نخور دیگه بابا

وروجکم در خانه کودک پارک ساعی

  
نویسنده : مرجان (مامان بردیا) ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
تگ ها :