Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers
 
 

بردیا شیطونک مامان مرجان و بابا افشین

برای تو که شیرین ترین بهانه زندگیم شدی
 
هفته نامه 8-91
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  

سلامی چو بوی خوش آشنایی

روزتون مبارک مامانهای مهربون و دوست داشتنی

اگر از احوالات ما خواسته باشید بگم خوبم که یه کم اغراق کردم . اول به دلیل اینکه دیروز سرویس خواب پسرک را آوردند و چون همه چی پک بود و داخل جعبه !!! سرهم کردنش کار نمی دونم کی بود .... القصه اینکه بابا افشین از صبح خروس خون تا ساعت ۶ بعد از ظهر سر و کله زد فقط تونست تختخواب رو راه بندازه و یه کم نصفه و نیمه موند رو دستمون بعلاوه باقی وسائل و کلی اسباب بازی و لباس پخش و پلا تو خونه . نتیجه اینکه قرار شد امروز آقای نصاب تشریف بیارند و کار نیمه را به اتمام برسانند. دیگه خودتون می دونید بچه ها از فرصت بهم ریختگی خونه چه سوء استفاده ها که نمی کنند.

دلیل دوم اینکه امروز خیر سرمون قرار بود بریم مدرسه برای ثبت نام. چند هفته ای هم میشه که هر شنبه جناب وروجک یهویی دل یا گلوشون درد می گیره و تا عصر هم که گوشت و پلو مصرف می کنند همه چی روبراه میشه نتیجه اینکه دوباره تو ماشین همون بساط دل درد به پا شد و من هم رو یه پا که حتما باید امروز بری مهد و غیبت اصلا جایز نیست و به اینجا رسیدیم که جناب قهر فرمودند و وقتی وارد مدرسه شدند خانم مدیر هرچی سوال پرسیدند جناب سرشون رو پایین انداخته بودند و لبها غنچه و کلاه تا نوک بینی کشیده و صم و بکم نشسته !!!! انگار نه انگار که ناسلامتی ایشون مدیر مدرسه هستند!!! و خانم مدیر هم که از همه جا ناامید شد دوباره مدارک را داد زیربغلمون که تشریف ببرید یک روز دیگه مراجعه کنید برای ثبت نام . اینهم شد بساط امروز ما



 
هفته نامه 7-91
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  

سلام

در راستای پیدا کردن مدرسه باید بگم وایییییییییییی پدرم دراومد . خداییش انگشتهای پام تاول زدند. اما آخرش بعد از کلی مصاحبه با مدیران ریز و درشت مدارس و از اون مهمتر مامان و باباهای مهربون بچه ها به این نتیجه رسیدم که هرکاری می کنم دلم نمیاد وروجکم رو که حتی دستشویی رفتن رو به تنهایی بلد نیست از هفت و نیم صبح تا دو و نیم بعد از ظهر که تازه بعدش یکساعت هم باید با سرویس دور شهر بچرخه تحت فشار و استرس و خستگی بگذارم که می خواد بره مدرسه . اینجا می نویسم تا خودش هم بدونه همونطور که بابا افشینش ۱۰ بار بهم گفت : پولش اصلا برام مهم نیست و حاضرم ۱۰ برابرش رو هم بپردازم اما بدونم اون راحت و خوشحاله . فکر کن کلاس اول ابتدایی یه پسر بچه ۶ ساله ناهارش رو تو مدرسه بخوره یا مامانی مهربون سر راه بیاد دنبالش و دوتایی برند خونه کیف کنند؟؟!! راستش اینها همه نتیجه ای که من با عقل و احساس مادرانه ام بهش رسیدم . نسخه نیست که برای کسی بپیچم شاید هم چند وقت دیگه به این نتیجه برسم که اشتباه بوده اما من از کلاسها و زرق و برق و آب و رنگ مدارس جور واجور غیر انتفاعی چیز دندونگیری ندیدم . کلاسها بودند اگر کسی استعدادی داشته خب خودش رو نشون داده اگر نه که خرده آموزشی و .... در هر حال هنوز هم ته دلم یه کوچولو دل دل می کنم اما خودش که به شدت خوشحاله که از شر آزمونهای رنگ و وارنگ و بیفایده مدارس که جز استرس وارد کردن به بچه ها ثمره دیگه ای نداره نجات پیدا کرده .

میگم آزمون بیفایده چون یه نمونه اش رو براتون توضیح میدم : ساعت ۸ صبح بهمون وقت مصاحبه دادن . آقای مدیر خیلی شیک و پیک و باکلاس با هر دانش اموزی که وارد دفتر می شد دست میداد و کلی روابط عمومی و .... بالطبع با پسرک بنده هم دست و .... و همین اول بسم الله کله صبحی بدون اینکه ازش بپرسه چی یاد گرفتی؟ چی دوست داری؟ چی بلدی؟ چی دلت می خواد؟ تا یه کم یخ بچه ام باز شه فرمود : یه سو*ره قر*ان بخون و از اونجایی که پسرکم در مهد کلا از این چیزها آموزش ندیده بلد نبود و استرس گرفت و دیگه هرسوالی ازش پرسید با نمی دونم و یادم نمیاد جواب داد حتی اینکه گفت : یه شعر بخون !!!! آخرسر هم به گریه منجر شد و .... بعد هم کلی اظهار تعجب فرمودند که ایشون که مهدو پیش دبستانی تشریف بردند عجیب به نظر میاد اینقدر خجالتی باشند!!!!!!!!القصه اینکه بااینکه پسرجانم حتی یک سوال هم جواب ندادند و جناب مدیر ناراحت از اینکه نتونستند آزمون کتبی بگیرند!!!! شماره حساب رو اعلام فرمودند تا ما علی الحساب ۴۰۰ هزارتومان وجه رایج مملکت رو به حساب ایشون واریز کنیم و امروز یعنی شنبه صبح خدمت خانم مشاور برسیم برای مشاوره روانشناسی پسرکم . غافل از اینکه حتی اگر ما هم بخواهیم جناب وروجک حاضر نیست پاش رو تو اون مدرسه بذاره

بگذریم ...... در راستای تغییر دکوراسیون منزل دیروز نوبت وروجک خان بود و ایشون هم که هزار ماشالله از مامان هم خوش اشتهاتر تشریف دارند ست زیر رو پسندیدند و اصلا حاضر نشدند بقیه سرویسها رو حتی یک نیم نگاه بندازند. حالا هم از دیروز هر ساعتی ۱۰ بار شمارش می کنند ۱۵ روز تمام شه سرویس اتاق خوابشون از راه برسه و ایشون رو شادان بفرمایه

البته اون آقاهه سر دکوراسیون نمی باشد



 
هفته نامه 6-91
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  

سلام

خوب و خوش و سلامتین؟

سه شنبه گذشته یک جلسه ۲ ساعته با موضوع انتخاب مدرسه خوب با حضور یک خانم روانشناس کودک در مهد وروجکم برگزار شد که نتیجه اش به طور خلاصه اینطوری بود.

اول-در مورد بچه هامون :

یادگیری و آموزش رو براشون خوشایند جلوه بدیم نه اینکه استرس بهشون وارد کنیم.

آموزش رسمی رو با غیر رسمی ترکیب کنیم.

به یادگیری اهمیت بدیم و براش احترام قائل باشیم.

بهشون آموزش بدیم وقتی کاری رو شروع می کنند به پایان برسانند.

به مرور کارهایی رو که در محدوده توانشون هست بهشون بسپریم.

پیگیری و عادت به پیگیری رو بهشون آموزش بدیم.

خوب گوش دادن-دقت-تمرکز-نشستن-پرسیدن-پاسخ دادن-بیان صحیح و درست رو در اونها تقویت کنیم.( با کتابخونی و قصه گویی)

رعایت حقوق دیگران- واقف شدن به حقوق خودشون-رعایت نوبت و برنده و بازنده شدن رو بهشون یاد بدیم .( با بازی)

بهشون کمک کنیم کم کم مستقل بشند.( به جای بچه ها کار انجام ندیم- بهشون فرصت تجربه و خطا بدیم)

برنامه دار بشیم ( درک درستی از زمان بهشون بدیم- رقابت - مسئولیت)

نگرانیهای خودمون رو از بین ببریم( مثلا درمورد خواب و خوراک . به جای تو .... کردی جمله را با من دوست دارم .... )

میان وعده هم خوراکیهای مورد علاقه اشون رو براشون بذاریم. به بوفه مدرسه نظارت داشته باشیم و خوراکیهای مجاز رو بهشون معرفی کنیم و اجازه بدیم یه وقتهایی از بوفه خرید کنند .

دوم- ارتباط با مدرسه

به اندازه و با احترام باشد.

اوائل سال ما باید حواسمان به تکلیف بچه باشد.

به موقع برسیم.

ارتباطمون با بچه ها را بیشتر کنیم تا نگرانیهای جدیدشون رو راحت تر برامون تعریف کنند.

سوم-تکالیف شب

نقشهای فرعی رو به عهده بگیریم.(فرصت و عادت به موفقیت بدیم)

عادت بدیم کار را به پایان برسانند.

با توجه به ویژگیهای بچه شرایطی فراهم کنیم که در یک زمانبندی مناسب کارش رو انجام بده

جای مناسب فراهم کنیم.

بین حمایت و دخالت تفاوت قائل بشیم.

سه ماه اول موقع انجام تکالیف در دسترس کودک باشیم برای کمک نه دخالت

عادت بدیم قبل از شب و قبل از خواب تکلیفش رو انجام بده

اول باید یاد بگیرد وظیفه اش رو انجام بده بعد یاد بگیره در خلوت انجام بده

چهارم- اصلا انجام ندهیم ********** 

مشق بچه را پاک نمی کنیم به خاطر تمیزی و خوش خطی ( یاد می گیرد مشق ننوشته بره مدرسه)

کار بچه را بی اجر نمی کنیم و زحمات بچه را می بینیم.

پنجم- وقتی که بچه مشق ننوشته به معلم بگیم چه اتفاقی افتاده و بگیم همین هفته من کمک می کنم و جبران می کنیم.

ششم- وقتی دیکته می گیم

به دیکته بچه ها نگاه نکنیم.

تذکر پی در پی ندیم.

آهنگ کلاممون تند نباشد. متناسب با آهنگ کلام معلم

متن طولانی نگیم.

جای شروغ و پر سر و صدا انتخاب نکنیم.

حروف همصدا خیلی در یک کلمه نباشد.

تنبیه نوشتاری نکنیم.

تعدا کلماتی که درست نوشته ببینیم.

درس خوندن رو مقابل تفریح و بازی قرار ندیم ( اگر درس نخونی .... خبری نیست . بلکه از هربازی یک بخشی را می زنیم اما حذف نمی کنیم . اطمینان میدیم به همه خواسته ها سرجای خودش میرسد.در زمانبندی مناسب کمک می کنیم و زمان می گذاریم.تذکر دادن زیاد و عدم قاطعیت باعث بی برنامگی بچه می شود)

هفتم - انتخاب مدرسه خوب

تعریف دقیقی از فاکتورهای مدرسه خوب برای خودمون داشته باشیم.

اولویت با درس بچه است . کلاسهای جانبی متناسب با سن و موقعیت بچه

از جمله فاکتورهای مهم در انتخاب مدرسه : نزدیک بودن به خانه- شادابی بچه ها-سر و صدای حیاط مدرسه- هماهنگ بودن فرهنگ مدرسه با فرهنگ ما- خیلی شلوغ و غیرقابل کنترل نباشد.کلاسها نور کافی داشته باشند. حیاط مناسب داشته باشد و بچه ها از حیاط استفاده کنند.خوش سابقه بودن معلم کلاس اول-نظم و خلاقیت در مدرسه وجود داشته باشد-

به جای تنها بودن ۲-۳ ساعت بچه در خانه مدرسه نزدیک محل کار ثبت نام کنیم.

سوالهایی که در تحقیقات میدانی از پدر و مادرها بپرسیم : بچه ها آزادند؟ کار فوق برنامه میشه ؟ تکلیف شب زیاده و خیلی باید پدر و مادر در اون دخالت کنه؟ زنگهای تفریح چکار می کنند ؟ کتابخونه هم دارند ؟ گردش علمی میرند؟ اگر بچه یک روز با تاخیر برسه چه کار می کنند؟ سختگیری زیاد است؟

آخر اینکه برای جلب اعتماد بچه :

روزهای اول در مسیر مدرسه با بچه ها بریم و بیاییم.

وقتی مدرسه رو انتخاب کردیم بجه را ببریم و همه جای مدرسه رو بهش نشون بدیم.

اگر سرویس هست دو روز اول مرخصی بگیریم و همراه بچه با سرویس بریم و برگردیم.

امیدوارم مطالب بالا بتونه به مامانهایی که مثل من سردرگم انتخاب یک مدرسه خوب هستند کمک کنه .



 
هفته نامه 5-91
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  

سلام

خوب و خوش و سلامتین؟

منم خوبم و به شدت درگیر مدرسه پیدا کردن برای وروجکمراستش سر دوراهی دولتی و غیرانتقاعی گیر کردم. اگر کسی از مامان و باباهای تجربه دار راهنماییم کنه به شدت ممنون میشم

در ادامه پروژه نفس گیر تغییر دکوراسیون هم دیروز رفتیم برای پذیرایی و اتاق خواب خودمون پرده سفارش دادیم و چون پرده های اتاقمون کالباسی بود مجبور شدیم موکتها رو هم عوض کنیم . وقتی آقای فروشنده سرگرم متر کردن و بریدن بود یهویی برگشتم دیدم پدر و پسر غیبشون زد. بعد از چند دقیقه که برگشتند دیدم جناب سفارش یک عدد قالیچه دادند با طرح بره ناقلا!!! پدر هم که ناتوان در نه گفتن!!!!!

حالا همه اینها به کنار من با یک قالیچه زمینه سبز تو یک اتاق آبی چکار کنم؟؟؟ به بابا افشین هم که میگم حالا مجبوریم موکت و پرده رو هم عوض کنیم چپ چپ نگاه می کنه

بامزه اینجاست که دیروز تو موکت فروشی موکت طرح بن ۱۰ دید و ما نخریدیم چون زمینه اش سبز بود و به هیچی نمی خورد . حال با خودم میگم کاش خریده بودیم !!!!



 
هفته نامه 4-91
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱  

سلام

باز یادم رفت می خواستم این هفته چی بگم . فکر کنم آلزایمر گرفتم  به نظرم باید مثل قدیم یادداشت کنم در طول هفته.

بگذریم . جمعه پیش روز تولد وانیا توپولی بود همه یهویی و سر زده خالی شدیم خونه خاله مژگان و وروجکها کلی کنار هم خوش گذروندند. البته شنبه صبح دیگه بساطی بود برای بیدار شدن جناب وروجک

بالاخره بعد از ۲ سال دست دست کردن آخر هفته فرصتی دست داد تا مبل و ناهار خوریمون رو عوض کنیم . البته چون به دلیل کمبود جا و راه افتادن و بازی بردیا تو خونه ناهار خوری رو رد کرده بودیم رفته بود الان باز خونه مون پر شده و بماند که جناب پدر پدر بنده رو درآورده که خونه خفه شده اما آقای وروجک بسیار بسیار از دکوراسیون جدید خوشش اومده به خصوص اینکه ما یهویی از رنگ زرد مهاجرت کردیم به قرمز. حالا مرد کوچک مدام یه پیس پیس دست شه و مثلا داره همه جا رو برق میندازه

خدا بخواد این هفته هم بریم پرده ها رو سفارش بدیم و از هفته بعد بریم سراغ اتاق بردیا. قرار شده براش از این تختخوابهای دو طبقه که زیرش میز تحریر و .... داره بخریم . کسی تجربه ای در این زمینه داره؟ تخت و کمد معمولی بگیریم بهتره یا همین مدلهای ۲ طبقه ؟؟ می ترسم نصف شب که می خواد بیاد پایین جلوی پاش رو نبینه و ....



 
هفته نامه 3-91
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱  

به همین زودی سه هفته از سال گذشت و وارد هفته چهارم شدیم

جونم براتون بگه که همه چی آرومه و خوشبختانه یا متاسفانه اتفاق خاصی نیفتاده

جناب وروجک که به دلیل ابتلا به عارضه تنبلی دوشنبه رو تعطیل اعلام کردند و بعد از هماهنگی با بابا افشین یهویی سر از خونه مامانی درآوردند. جالب اینجاست وقتی ازش پرسیدم : چرا امروز نرفتی مهد؟ فرمودند : حالشون بد بوده و وقتی رفتند خونه مامانی و گوشت و پلو میل فرمودند حالشون خوب شده !!!!!

دیروز هم که تولد وانیا توپولی بود . البته مامان و باباش تصمیم داشتند براشون هفته آینده تولد بگیرند اما ما خاله ها به همراه مامانی و بابایی دیروز عصر با گل و کیک و ... یه سر بهشون زدیم که به اصرار خاله مژگان و دایی مهدی شام هم موندیم و وروجکها کلی خوش گذروندند کنار هم



 
هفته نامه 1و2-91
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱  

سلام

خوب و خوش و سلامتین؟

سال نو مبارک  بالاخره بعد از ۲۰ روز خدا قسمت کرد و ما دوباره برگشتیم سر کار و زندگیمون. تو این مدت هم جاتون خالی کلی خوش گذروندیم . جونم براتون بگه که سال تحویل با یه ربع تاخیر از خواب پریدیم و بعدش تند و تند حاضر شدیم و رفتیم خونه مامانی و بابایی . عصرش هم راه افتادیم سمت شمال و یه چند روزی رفتیم مهمون خونواده بابا افشین بودیم و وروجکم با پسر عمه ها و عمو کلی کیف کرد . هفته دوم رو هم چند روزی مهمونی اصفهانیها بودیم و اونجا کلی گشت و گذار داشتیم

تو رستوران هتل آقایی که سفارش می گرفت قدش یه کمی از وروجکم بلندتر بود . پسرک بنده هم یک دل نه صد دل عاشق این آقای گارسون شده بود طوریکه هرجای شهر بودیم حتی شده تا ۱۲ شب هم طول می کشید باید شام نخورده برمی گشتیم و رستوران هتل شام می خوردیم . جناب هم هول هولکی دو تا قاشق غذا می خورد و دنبال این آقا از این میز به اون تخت می رفت و شاهد هنرنمایی ایشون بود

سیزده بدر رو هم که خاله ها طبق معمول هرسال مهمون مامانی و بابایی مهربون بودیم

بهتره به جای پرحرفی بعد از مدتها چندتا عکس بذارم

سی و سه پل

موزه هنرهای معاصر

عالی قاپو

رستوران هتل

چهل ستون

موزه تاریخ طبیعی اصفهان



 
آخرین پست سال 90
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠  

سلام

چون احتمالا شنبه و یکشنبه اداره رو پیچونده و به حجم تعطیلاتمان می افزاییم خواستیم مراتب تبریکاتمات اعلام و آرزوی خوشحالی ، سلامتی و خوشبختی برای همه نازنینانمان داشته باشیم. عاشق همتونم که یکسال تحملمون کردین و باهامون همراه شدین.



 
هفته نامه 51-90
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠  

سلام

خوب و خوش و سلامتین

ما هم خوبیم و مشغول امور قبل از عید  جونم براتون بگه که هفته گذشته طی یک اقدام ضربتی موقعیت پیش اومد و یهوبی رفتیم تئاتر پنبه به سر . شکر خدا جالب بود و پر از حرکات ریتمیک و ...

جناب وروجک خان هم که امروز تنبلی رو ضربه فنی کرده و صبح مهد نرفته . صبح بهم زنگ زده : میشه امروز نرم مهد آخه سرما خوردم !!!! میگم : کی مامان جان تو خواب؟؟؟!!! خلاصه اینکه امروز مهمون مامانیه

پنج شنبه هم دسته جمعی رفتیم یه سفره خونه که بساط موزیک زنده و ... برقرار بود . این دو تا وروجک بسکه مسخره بازی درآوردن . البته آخر شب از دماغ دراومد چون زنگ زدن گفتن مامانی دچار حمله عصبی شده و ما هم با استرس و عجله اومدیم و اورژانس و ... خلاصه تا ۲ اونجا بودیم تا کمی روبراه شد و ما هم سه تایی شب اونجا موندیم تا اگر خدای نکرده اتفاقی افتاد بتونیم کمکش کنیم . شب موقع خواب وروجک میگه : چرا شب اینجا موندیم من عادت دارم صبحانه خامه بخورم اینجا که خامه نیست!!!!! البته الحمدلله الان بهتره و مشکل رفع شد



 
هفته نامه 50-90
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠  

سلام

خوب و خوش و سلامتین؟

ما هم خوبیم و مشغول امر خطیر خانه تکانی

جناب وروجک خان هم شکر خدا بهتره و با زدن دو تا آمپول دیگه حسابی پهلوون شده  . خدا خواست و دیروز هم رفت آرایشگاه و کلی صفا داد به سر و کله محترم . فکر کنم یک کیلویی سبک شد بچه ام

راستی هفته گذشته داشتیم با همکارها در مورد شاغل بودن خانمها بحث می کردیم من گفتم : بچه های حتما با یک خانم خانه دار ازدواج می کنند . عصر که رفتن منزل این سوال رو از مرد کوچک منزل پرسیدم و ایشون هم جواب دادند : باید بره سرکار ده هزار تومانی بیاره خونه !!!!!!!!! گفتم : پس تو چی خب تو برو سرکار پول دربیار . فرمودند : من برای خودم پول دربیارم اون برا خودش . اینجوری اون پول نداره !!!!!!یعنی دیگه آخر زندگی مشترکه !!!!!

دیروز غروب سه تایی تصمیم گرفتیم یه سری به مانتو فروشیهای نزدیک خونه مون بزنیم و صدالبته که بنده رسما به گز خوردن افتادم . به این دلیل که یک وروجک مثل فشفشه می دوید وسط مغازه و یه دوری می زد و بعد از ۲۰ ثانیه دستهاش رو دو طرفش دراز می کرد و با صدایی از فریاد گذشته می گفت : مرجان اینور نیا من اینطرف رو دیدم خوب نبوده !!!!! از اتاق پرو هم جونم براتون بگه که ثانیه ای یکبار در رو باز می کرد می رفت در رو باز می کرد وارد میشد و هر مانتویی که می پوشیدم صورتش رو کچ و کوله می کرد و می گفت : اصلا هم خوب نیست!!!! این شد که ما سر و ته اش را فقط با یک مانتوی ساده اداری هم آوردیم تا بعداً که انشالله قبل از سال تحویل فرصت مناسب رخ بدهد خودمان به صورت انفرادی به این امر خطیر اقدام بورزیم



 
 
 
DaisypathAnniversary Years Ticker