سلام 
خوب و خوش و سلامتین؟
ما هم خوبیم البته جناب وروجک خان کمی دچار سرماخوردگی شدند و چون دیشب مقداری تب فرمودند امروز و شاید فردا رو هم تعطیل اعلام کرده و در منزل مامانی جان استراحت می فرمایند
. ناگفته نماند که حدود ساعت ۴ صبح از خواب پریدند و من این موضوع رو بهشون اعلام کردم و بعدش هم ایشون فرمودند : عصر از اداره بیا سرم رو دست بزن اگر داغ بودم شب اونجا می مونم و یکشنبه هم نمی رم مهدکودک
. کلا اگر من نباشم کسی قادر نیست یعنی اصلا نمی تونه دستش رو سر ایشون بذاره ببینه داغه یا نه ؟
وروجک خان یک راکت دارند که رویش عکس یک ردیف که از میمون شروع و به انسان ختم شده را به تصویر کشیده و بنده حقیر سراپاتقصیر این موضوع رو براش توضیح دادم و از اونروز هم ایشون ۱۰۰ هزار بار پرسیده اند : یعنی تو هم قبلا میمون بودی؟ منهم میمون بودم؟ .... هم میمون بوده و..... این سوال در مورد کل خاندان تکرار میشه و هر بار هم من موضوع نسلها مختلف و مرور زمان و .... رو براش توضیح میدم و در آخر باز همون سوالات رو تکرار می کنه . تا اینکه هفته پیش فرمودند: ولی فکر کنم من یه کم از قیافه میمونی ام رو با خودم نگه داشتم !! ببین چه شکلی هستم!!!!!!!!!!!!!!
راستی اگر یه روز خواستی بری انگلیس !!!! به کسی بگی یه دقیقه صبر کن بگو wait a minute !!!! کلهم مشکل انگلیس رفتن بنده هم با این یک جمله وروجک خان حل شد
.
یه روز تو خوراکی مهدش براش چوب شور گذاشتم و ایشون هم ته اش رو درآوردند وقتی تو خونه ازش پرسیدم : چوب شورت رو خودت خوردی؟؟(چون ایشون ید طولایی در تقسیم خوراکی بین دوست و آشنا دارند)با گریه گفتند : کی گفت برام چوب شور بذاریییییییییییییییییییییییی؟؟؟
خداییش این خوراکیهای مهد هم برای ما بساطی شده یعنی کلا ۴ مدل کیک و کلوچه رو در دنیا می پسنده و اونها رو هم یه روز دوست داره یه روز نداره . میوه هم که اصلا و ابدا چون باید کاملا پوست گرفته و خرد کرده و با چنگال باشه که عمرا تو مهد کسی همچین وقتی داشته باشه . اگر هم از صبح من اینکارو بکنم که میوه از ریخت می افته و ایشون تمایلی به خوردنش ندارند 
نمی دونم تا حالا گفتم یا نه که وروجکم علاقه وافری به نقاشی داره . نه اینکه خیلی خوشگل بکشه و هنری . اما برخلاف خیلی از بچه های همسن و سالش بزرگترها کاملا موضوع نقاشی اش رو متوجه میشند و خیلی هم باحوصله اینکارو انجام میده . منهم که دلم نمیاد بندازمشون دور . همشون رو نگه میدارم . بماند که یه ۱۰۰ تای به در و دیوار چسبونده . تصمیم گرفتم ازشون عکس بندازم البته از خوشگلاش دیگه . تا هم یادگاری بمونه هم فضای کمتری اشغال کنه . شایدم خدا خواست چندتاش رو اینجا به معرض نمایش گذاشتم 
دیروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم عصر یه چرت کوچولو اونهم روی کاناپه بزنم کلا از ساعت ۳:۱۵ تا یک ربع به ۴ شد ایشون یکبار با شمشیر بالای سرم ظاهرم شدند . یکبار آب خواستند . دقیقا روی همون کاناپه نشیمنگاه مبارک رو جلوی صورت بنده گذاشتند و نشستند به نقاشی کشیدن. در آخر هم چای نبات با دارچین طلب کردند و فرمودند : دیگه بسه خیلی خوابیدی !!!!
راستی تو این شبهای خوشگل و روحانی ما رو فراموش نکنید دوستهای گل
التماس دعا